نام: توماس کارلایل فورد
تاریخ تولد: ۲۷ اوت ۱۹۶۱
محل تولد: آستین، تگزاس، آمریکا
حرفه: طراح
«بله. ترک کردن گوچی برایم ویرانکننده بود. چون پانزده سال تمام وجودم را صرف آن کرده بودم و ناگهان احساس کردم دیگر هویتی ندارم. مدام از خودم میپرسیدم: “من کی هستم؟ حالا باید چه کار کنم؟ دیگر جایی ندارم که افکار و ایدههایم را با کسی به اشتراک بگذارم.”
شاید کمی زیاد م ش ر و ب می نوشیدم ، در لندن این اتفاق خیلی راحت میافتد. تمرکز زندگیام کمکم رفت سمت چیزهایی که واقعاً مهم نبودند. پس بله، مدتی درگیر بحران میانسالی بودم. البته کاش اسم بهتری برایش وجود داشت. این اتفاق برای همه پیش میآید؛ شاید در سیسالگی، شاید چهلسالگی، شاید هم شصت یا هفتادسالگی. یک روز میرسد که صدای گذر زمان را حس میکنید و از خودتان میپرسید آیا واقعاً دارید از زندگیتان بهترین استفاده را میکنید یا نه.»
«دقیقاً. و جالب اینجاست که وقتی همهچیز را دارید، تازه راحتتر میفهمید که آنها مهمترین چیزهای زندگی نیستند. متأسفانه خیلیها هیچوقت به این درک نمیرسند. تمام عمرشان را صرف تلاش میکنند، اما باز هم این درس را یاد نمیگیرند. در مقابل، بعضی آدمها از همان بیستسالگی به تعادل میرسند و خیلی زود یاد میگیرند چطور زندگی را مدیریت کنند.»
«احساس میکنم برای داشتن یک زندگی خوب، به چیز زیادی نیاز ندارم. من در نیومکزیکو بزرگ شدم و هرچه سنم بالاتر میرود، نیازم به فرهنگ مدرن، شهرهای شلوغ و تمام چیزهایی که هر روز به ما تحمیل میشود کمتر میشود.
من در مزرعهام، وسط طبیعت، خوشحالترم؛ وقتی حشرهای را میبینم که برگها را روی چمن جابهجا میکند، به سکوت گوش میدهم، اسبسواری میکنم و در فضای باز نفس میکشم. همین باعث شده به نوعی آرامش برسم؛ اینکه اگر روزی همهچیز را از دست بدهم، باز هم با سادهترین چیزها خوشحال خواهم بود، چون همانها واقعاً مهماند.»
«خوشبختی یک کلید در ذهن آدم است؛ ربطی به خانه جدید، ماشین جدید، رابطه جدید یا یک جفت کفش تازه ندارد.»
«بعد از فقط دو ماه زندگی در نیومکزیکو فهمیدم که واقعاً میتوانم هر جایی کار کنم. در اصل آدم تنهایی هستم؛ خیلی اجتماعی نیستم. به خاطر شغلم همه فکر میکنند هر شب بیرونم، اما حقیقت این است که از آن فضا خوشم نمیآید. من کسی هستم که تنهایی را دوست دارد و ترجیح میدهد فقط چند دوست نزدیکش را ببیند. آدمی خجالتی و درونگرا هستم.»
«بله. طبیعت نزدیکترین چیز به خداست؛ البته منظورم خدا در مفهوم مذهبی نیست، بلکه آن ارتباط عمیق با جهان هستی است که به نظرم ما آن را از دست دادهایم. بومیان آمریکا این ارتباط را داشتند. جایی که من زندگی میکنم، در واقع مرکز تمدن سرخپوستان آناسازی بوده است. حتی داخل زمین مزرعهام دو ویرانه بزرگ از آنها وجود دارد. نمیگویم حتماً نوعی انرژی معنوی آنجا هست، اما شاید باشد.
وقتی به زمین نزدیک زندگی میکنید، با طلوع خورشید بیدار میشوید و با غروبش میخوابید، همهچیز معنای واقعی خودش را پیدا میکند.»
«بله، بقیه این شلوغیها کمکم محو میشوند. ما ارتباطمان را با زمین از دست دادهایم. سگها احساس گناه ندارند، عقده ندارند، فکر نمیکنند باید خانهشان از سگ کناری بزرگتر باشد. آنها فقط خودِ واقعیشان هستند. در لحظه زندگی میکنند، به مرگ فکر نمیکنند. روی زمین غلت میزنند و از همان حس ساده لذت میبرند. فکر میکنم دقیقاً به همین دلیل است که حیوانات برای ما جذاباند؛ چون چیزی را یادمان میاندازند که واقعاً اهمیت دارد.»
«هر صبح زمان زیادی طول میکشد تا تبدیل شوم به کسی که دیگران انتظار دارند باشم.»
«بله، اما بیشتر به معنویت شرقی نزدیکم. یاد گرفتهام که خوشبختی برای همه ما یک دکمه در ذهن است که خودمان آن را روشن میکنیم. هیچ ربطی به خانه جدید، ماشین جدید، شریک عاطفی جدید یا کفش تازه ندارد. فرهنگ امروز ما طوری شده که هیچوقت از چیزی که داریم راضی نیستیم؛ همیشه فکر میکنیم چیزی کم داریم تا خوشحال شویم.»
«بله، کنار آمدن با آن برایم سخت بود، اما یاد گرفتم چطور از آن جدا شوم. همهاش یک اجراست؛ انگار دارم نقشی بازی میکنم. البته نمیگویم هیچ بخشی از آن را دوست ندارم. من عاشق زنان زیبا، لباسهای زیبا و گلهای زیبا هستم. اما همه اینها باید در جای درست خودشان قرار بگیرند.
هیچ اشکالی ندارد که از زیباییهای فیزیکی زندگی لذت ببریم، اما نباید فراموش کنیم که همه اینها موقتیاند. مثل خوردن یک استیک عالی یا بوسیدن کسی که دوستش داری ،لبته شاید دومی ارزشمندتر باشد، اما در نهایت همه این چیزها را روزی پشت سر میگذاریم.
وقتی روی تخت مرگ باشم، بعید میدانم به کفشهای زیبایی که داشتم یا خانه فوقالعادهام فکر کنم. احتمالاً به شبی فکر میکنم که در بیستسالگی کنار کسی بودم و حس میکردم کاملاً با او یکی شدهام.»
«بله، کاملاً رمانتیکم.»
«زمان زیادی طول میکشد تا تبدیل شوم به کسی که دیگران انتظار دارند باشم. وقتی حالم بد است، افسردهام یا باید با اتفاق سختی روبهرو شوم، صبحها با دقت زیادی لباس میپوشم. این کار برایم مثل زره است؛ انگار دارم لایهای محافظ دور خودم میسازم.
اگر همهچیز در دنیای بیرونیام مرتب باشد، احساس میکنم میتوانم از پس هر چیزی بربیایم. این کمالگرایی احتمالاً به خاطر متولد برج سنبله بودنم است. دنیای درونی من به دنیای بیرونیام وصل است؛ اگر خانهام بههمریخته باشد، خودم هم بههمریختهام. وقتی همهچیز مرتب باشد، درونم هم آرامتر است. این برای من نوعی تعادل است.»
«گاهی از خودم میپرسم: “اگر فردا بمیرم، چه چیزهایی را به یاد خواهم آورد؟” و فهمیدهام در آغوش گرفتن یکی از سگهایم، یکی از ارزشمندترین لحظات زندگی من است. چیزی که واقعاً دلم برایش تنگ میشود.»
«قطعاً همینطور است. هنوز با دوستان دوران مدرسهام در ارتباطم و خیلی از آنها هجده سال است که با من کار میکنند. وقتی آدمهای خوب پیدا میکنید، نگهشان دارید. حضورشان در زندگی ارزشمند است.»
«راستش را بخواهید، من آدمهای زیادی ملاقات نمیکنم. هیچکس هیچوقت به من ابراز علاقه نمیکند. انگار اصلاً وجود ندارم. واقعاً هیچکس.»
«شاید دلیلش همین باشد، اما واقعاً هیچکس flirt نمیکند. معمولاً اگر کسی خیلی صمیمی رفتار کند، آخر گفتگو فقط کارت ویزیتش را به من میدهد.»
«حتماً! (میخندد) چرا که نه؟ نمیگویم کاری میکردم، اما حس خوبی داشت.»
منبع : the-talks.com
ترجمه خودم
دقیقا خود منم الگوم ایشون بوده، خیلی از مسیرها رو رفتم و خیلی از دنیاها رو سعی کردم کشف کنم منظورم تو حیطه هنر و کار و غیره اس... یه وقت هایی موفق شدم خیلی وقتا هم شکست خوردم که بهش شکست نمیگم ، تجربه بوده.منظورم اینه که الگوی خوبی برای عدم ترس از شروع دوباره و تجربه کردنه هر چیزیه. حتما نباید اون کار خیلی خاص باشه.
این طرز فکر خیلی جذابه. به نظرم آدمایی که با این نگاه زندگی میکنن همیشه داستان های جالب تری برای گفتن دارن.
کسی که باعث شد گوچی از یه شرکت زیان ده به یکی از غول های خانه مد تو اوایل ۲۰۰۰ تبدیل شه و تهش مثل یه کارمند باهاش رفتار شه و اخراجش کنن، اون افسردگی بعد از ۱۵ سال کار و اخراج و پوچیش هر کسی رو می تکنه از کار بندازه، برای من ثابل احترامه اون مبارزه با افسردگیش، به عنوان یک انسان براش خوشحالم
نمیدونستم افسردگیش رو. ولی نگاهش به دنیا و آدمها و طبیعت و حیوانات و بوها رو تو فیلم خیلی خوب نشون داده بود.
عالی بود اریک جان
عالی بود اریک جان
مخلص داداش شاهرخ🙏🏻
اریک جان سلام
ممنونم بابت ترجمه ی عالی و خواندنی شما
مصاحبه ی جالبی بود واقعا ایشون یکی از موفق ترین های این حوزه است مخصوصا در بخش عطر و ادکلن که بیشتر اوقات تام فورد باعث به وجود اومدن یک لاین خلاقیت جدید میشه و بعد از اون شرکتها میان اون اپیدمی که به قولی تام فورد راه انداخته رو تقلید میکنند و ادامه میدن
نحوه ی نگاهش به زندگی هم قابل توجه بود منو یاد کتاب ایچی گو ایچی یه میندازه هنر زندگی کردن در زمان حال
معمولا اینجور آدما آرامش بیشتری دارند به همین دلیل تو کارشون موفق هستند
یک همکلاسی داشتم ترم اول دانشگاه که البته ایشون مهندسی شیمی میخوند اما درس ریاضی ۱ درسی که همه باید بگذرونند و از رشته های دیگه هم زیاد بودن
به قدری این خانم آرامش داشت که اصلا وقتی باهاش حرف میزدم منم آرامش میگرفتم با اینکه تو اون سن هنوز گوشی از خودش نداشت و با گوشی مادرش به تلگرام وصل میشد و رفت امدش هم بسیار محدود بود اما دریای آرامش بود
چهره ایشون تایپ من نبود ولی باور کنید شخصیتش اونقدر به دلم نشسته بود که چهره اش هم برام زیبا شده بود
در نهایت به دلیل همین محدودیت هاش من نتونستم بیشتر باهاش در ارتباط باشم و سالها بعد هم با یک چت کوچیک متوجه شدم داره آماده میشه بره کانادا برای ادامه ی تحصیل
خیلی سال گذشته و چهره اش حتی در ذهنم محو ولی شخصیت فوق العاده آرامش بخشش هیچوقت یادم نمیره ایشون کلا با معدل الف رفت بالا تو مهندسی معدل الف شدن واقعا کار هرکسی نیست من نتیجه ی موفقیت تحصیلی ایشون با اون شرایط قاراش میش رو تنها و تنها آرامش روح و روان و لذت بردن از چیزای کوچیک میدونم
فکر میکنم علت موفقیت تام فورد هم همین باشه وقتی ذهن شفاف باشه خلاقیت میره بالا
بازم ممنونم اریک جان خیلی عالی بود 🌹
بشخصه دیدش در طراحی و بیزینس عالی و نامبروان.. ولی زندگی شخصیش( با اینکه بخودش مربوطه) زیاد جالب نیست... شما که در زندگی شخصی از ایشون ایده نگرفتید که؟
بشخصه دیدش در طراحی و بیزینس عالی و نامبروان.. ولی زندگی شخصیش( با اینکه بخودش مربوطه) زیاد جالب نیست... شما که در زندگی شخصی از ایشون ایده نگرفتید که؟
دنی جون مسائل شخصی و تخت خواب بنده خدا به ما ربطی نداره، حالا برای یه سری جذابه این داستاناش مهم نیست ، این پست راجع به نگاهش به حوادث تلخ زندگی و پیدا کردن آرامش با دوری از تجملاته، فکر کن طرف همین چند سال پیش یک میلیارد دلار سهمش از فروش برندش شد و الان تو مزرعه اس و درگیر فیلمسازی راجع به طبیعت و زندگی. واقعا جالبه. راجع به خفن بودنش تو طراحی هم موافقم باهات 👏🏻
اریک جان سلام
ممنونم بابت ترجمه ی عالی و خواندنی شما
مصاحبه ی جالبی بود واقعا ایشون یکی از موفق ترین های این حوزه است مخصوصا در بخش عطر و ادکلن که بیشتر اوقات تام فورد باعث به وجود اومدن یک لاین خلاقیت جدید میشه و بعد از اون شرکتها میان اون اپیدمی که به قولی تام فورد راه انداخته رو تقلید میکنند و ادامه میدن
نحوه ی نگاهش به زندگی هم قابل توجه بود منو یاد کتاب ایچی گو ایچی یه میندازه هنر زندگی کردن در زمان حال
معمولا اینجور آدما آرامش بیشتری دارند به همین دلیل تو کارشون موفق هستند
یک همکلاسی داشتم ترم اول دانشگاه که البته ایشون مهندسی شیمی میخوند اما درس ریاضی ۱ درسی که همه باید بگذرونند و از رشته های دیگه هم زیاد بودن
به قدری این خانم آرامش داشت که اصلا وقتی باهاش حرف میزدم منم آرامش میگرفتم با اینکه تو اون سن هنوز گوشی از خودش نداشت و با گوشی مادرش به تلگرام وصل میشد و رفت امدش هم بسیار محدود بود اما دریای آرامش بود
چهره ایشون تایپ من نبود ولی باور کنید شخصیتش اونقدر به دلم نشسته بود که چهره اش هم برام زیبا شده بود
در نهایت به دلیل همین محدودیت هاش من نتونستم بیشتر باهاش در ارتباط باشم و سالها بعد هم با یک چت کوچیک متوجه شدم داره آماده میشه بره کانادا برای ادامه ی تحصیل
خیلی سال گذشته و چهره اش حتی در ذهنم محو ولی شخصیت فوق العاده آرامش بخشش هیچوقت یادم نمیره ایشون کلا با معدل الف رفت بالا تو مهندسی معدل الف شدن واقعا کار هرکسی نیست من نتیجه ی موفقیت تحصیلی ایشون با اون شرایط قاراش میش رو تنها و تنها آرامش روح و روان و لذت بردن از چیزای کوچیک میدونم
فکر میکنم علت موفقیت تام فورد هم همین باشه وقتی ذهن شفاف باشه خلاقیت میره بالا
بازم ممنونم اریک جان خیلی عالی بود 🌹
مخلص سورنا جان ❤️ مطلبی که نوشتی بسیار زیبا بود داداش گلم.
اون کتابی که گفتی رو سعی می کنم به خاطر داشته باشم مطالعه کنم مرسی بابت ذکرش.خودشم علاقمند به فلسفه شرقه شاید ایده گرفته از اون هم. راجع به اون خانم که میگی خیلی برام جالبه چون امثال این افراد خیلی کم هستن اونم تو شرایط متلاطمی که توشیم. اعتقاد دارم هر آدمی تو زندگی ما میان یه رد پایی می ذارن و چیزی به ما اضافه می کنن حتی تلخ. برات بهترین ها رو آرزو می کنم 🙏🏻🙏🏻
دنی جون مسائل شخصی و تخت خواب بنده خدا به ما ربطی نداره، حالا برای یه سری جذابه این داستاناش مهم نیست ، این پست راجع به نگاهش به حوادث تلخ زندگی و پیدا کردن آرامش با دوری از تجملاته، فکر کن طرف همین چند سال پیش یک میلیارد دلار سهمش از فروش برندش شد و الان تو مزرعه اس و درگیر فیلمسازی راجع به طبیعت و زندگی. واقعا جالبه. راجع به خفن بودنش تو طراحی هم موافقم باهات 👏🏻
به هر حال کسی که سلبریتی بشه خواه ناخواه همه مسائلش مورد توجه قرار میگیره دیگه.. حالا چه به منوتو ربط داشته باشه یا نداشته باشه... حالا خواه نا خواه این مسائل و حواشی گاهی باعث بیشتر مطرح شدنشون هم میشه...تام فورد اوجش رو گذرونده به هر جا که میخواسته تو عطر و فشن رسیده الان وقت استراحت و سایر علایقشه...