نظرات | کامبیز سخی
ترتیب نمایش
عطر اعجاز خدا !

دوستان عزیزم سلام
دیشب با قاضی ای از قضات خدا همصحبت بودم .
این کلام ، مرا به یاد خاطره ای انداخت . عطر اعجاز خدا !
در زندگی ام بسیار معجزه دیده ام به چشم !
لیک این یک ، از بزرگترین ِ آنهاست .
تا کنون برای احدی تعریف نکرده ام زیرا در جوانی ، شرمساری بسیار است به خطا !
گاهی پرده بر چشم مردمان می افتد چنان که معجزه ی پیش پا نمی بینند و دیده گان در مناظر دوردست سیر میکند !
هر چند کمی مرتبط است به اغماض با این عطر لیک طولانی ست این خاطره . دوستان بر من ببخشند . آموزنده است از چندین جهت ، خصوص برای جوانان .
از حوصله ی برخی دوستان خارج است لیک شاید مقبول خاطره بازان یا ریزبینان و کنجکاوان اسرار واقع گردد !
در روزگار جوانی ( سال ۸۰) دوست نزدیکی داشتم . یک روز به همراه دوستش مهمان من بود . پرسید اگر کسی در منزل تو از آن پودر سفید ملعون ( که نمیخواهم اسمش را بیاورم ) استفاده کند ، حکمش چیست ؟
میدانستم که اخلاقیات مرا میداند لیک حدس زدم عمدا پرسیده تا دوستش بشنود .
گفتم درست است مجردیم لیکن چند کار درین منزل ممنوع است . خدا نکند که ببینم ! یکی اینکه من برای بانوان احترامی ویژه قائل ام . ازین دست ارتباطات بیزارم . دوم حتی نام این ملعون سفید را اینجا نیاورید . سوم ماده ای استفاده نکنید چنان که گیج شوید و گم شوید :)
این کمد ( که معروف بود به کمد آقای ووپی ! ) لبالب است از شربت های خارجی و دست ساز خودم و ماءالشعیرهای خارجی و دست ساز خودم ! نیاز به اجازه هم نیست . سنگ سیاه هم برای شمای بیمار هست ( بیماری ی مادرزاد ریه داشت ) و داستان پدرم را تعریف کردم که دوست برادرم یک بار منزل ما آمد و از جیب اش کاغذی در اطاق برادرم افتاده بود ، من پیدا کردم و دیدم پودر سفیدی در آن است به پدرم نشان دادم که این چیست ؟ پدرم تا مرز سکته رفت و تا خودش به چشم ندید که در دستشویی ریختم و سیفون را کشیدم رضایت نداد و تا صبح بیراه به برادرم میگفت بخاطر دوستش ! تا صبح ماجرا داشتیم !
این داستان تمام شد .
پدر دوست ام رئیس امور اداری ی شرکت نفت بود . بازنشسته بود خدایش بیامرزد . مدتی ست به رحمت خدا رفته به مرگی زیبا . از بزرگترین مردانی بود که در عمرم دیدم . مومن واقعی .
مرا خیلی دوست داشت . میگفت تو یکی از پسران منی و به واقع من در منزل آنها یکی از پسران بودم .
او یک مرد خدا بود و مسلمانی واقعی . بسیار محترم بود .
پنج پسر داشت همگی عالی . پدری بود که هر پنج را به سرانجام رساند به بهترین شکل . پسر سوم اش دوست نزدیک من بود . حاجی ( پدر ) مخالف سرسخت هر گونه دود بود . اگر رئیس جمهور به میهمانی می آمد و میخواست سیگار بکشد ، میگفت زیرسیگاری نداریم و بفرمایید بیرون سیگار بکشید ! تا این حد !
اما میدانست پسرش بدلیل بیماری ای خاص از ریه که حتی شهر محل سکونت را کلا با همه ی مشاغل پسران جابجا کرده بودند بدستور پزشک ، درمان نشده بود و باز به دستور پزشک استفاده از سنگ سیاه تجویز کرد تا خوب شد .
اما ، زجر درین دنیا چون انرژی ست ! نابود نمیشود بلکه از شکلی به شکل دیگر تبدیل میشود ! زجر اجبار است !
اینبار زجر اعتیاد پسر را میکشید هر چند اصلا در ظاهر این اعتیاد هویدا نبود . بسیار شیک و جوانی بود رعنا .
ثروتمند شهر بودند . حاجی خوشبویی ی مرا دوست میداشت خصوص این عطر را . یک شیشه دستریز آماده کرده بودم که برایش ببرم .
یک شب ساعت دوازده حاجی زنگ زد که فلانی آب به دست داری بگذار و برس . طبق معمول کت و شلوار پوشیدم و معطر و شیشه را هم در جیب گذاشتم و رفتم .
دیدم همه ناراحت و نگران اند ! چه شده ؟
گفتند فلانی ترک کرده و تشنج کرده ! گفتم حاجی ترک آن تشنج ندارد ! چه غلطی کرده ای پسر ؟ دیدیم بعله !
ماجرا چیز دیگریست ! حال چه کنیم ؟ حاجی که در حال سکته بود گفت من راضی به مرگش نیستم . امشب برایش تهیه کنید تا فردا دکتر ببریم . گفتم حاجی من تا کنون اینکار نکرده ام ! از کجا ؟ چطور ؟
خودش گفت با ماشین نرو . آدرس میدهم با آژانس برو و این مقدار پول را ببر و خودم زنگ میزنم هماهنگ میکنم .
حاجی هم گفت شرمسارم . پسران بزرگ نیستند کوچک تر ها هم که توانایی ی انجام ندارند .
راه افتادم ! مسیر ؟ صد کیلومتر آنطرف شهر ! در یک محله ای که اگر کلاهم می افتاد ، نمیرفتم !
از آژانس که پیاده شدم دیدم چقدر شلوغ است اینجا !
و همه با تعجب مرا برانداز میکنند که اینجا چه میکنم !
یارو مرا نشاند در منزل و پول را گرفت و ده بار با موتور رفت و آمد ! سپس ده بسته ی کوچک ( که بعد فهمیدم هر کدام نصف گرم بوده ) در دست من گذاشت و گفت برو . با خود گفتم چرا ده تاست ؟ چرا یکجا نیست ؟!
راه افتادم به سمت ماشین . سه نفر جلو آمدند و یکی مچ دست مرا گرفت و گفتند آقا بیا در این مغازه !
شما نگو طرح بوده و این شلوغی به این دلیل است و اینها از لحظه ی ورود مرا تحت نظر داشته اند ! شخصی بودند .
آن کثافت ها در مشت دست چپ ام بود و آن فرد هم مچ دست چپم را گرفته بود . دیدم کار از کار گذشت !
چنان با هوک دست راست به صورتش زدم که وارونه شد آن دوی دیگر هم ایضا ، زمین خوردند ، راننده هم فرار کرد دیدم سویچ روی ماشین نیست فرار کردم ! آنهم در محلی که نمیشناختم . سه کوچه آنطرف تر ده نفر یکجا دوره ام کردند ، درگیر ، زمین خوردم به صورت و دو نفر با پا روی دست چپم بودند و یکی لگد میزد تا مشتم را باز کنند !
عاقبت با یک تکان موفق شدم بسته ها را پرت کنم به آنطرف دیواری که باغ بود اما پنج تای آنها اینطرف دیوار افتاد و یک پسر بچه با سرعت برق پرید بین این ماجرا و دو بسته را همراه جعبه ی سیگار و فندک رانسون و چوبسیگارم را برداشت و فرار کرد ! رفت !
انداختند ام توی یک ماشین . قلبم به شدت میطپید !
اما ! ناگهان !
معجزه به گوش شنیدم دوستان عزیزم ! خدا میداند !
کسی در قلبم گفت : آرام باش ! نترس ! من اینجایم !
عمین الان که میگویم حالم دیگرگون شد !
آرام شدم . گشتم در جیبم دیدم شیشه ی عطر هست . زدم و لبخند زدم . گفتند میخندی ؟ عطر میزنی ؟ سه نفر در راه بیمارستان اند میخندی ؟ حال ببین چقدر گریه کنی !
مرا مستقیم بردند مقر فرماندهی . فرمانده وارد شد گفت این است ؟ این آن سه را زده و با بیسیم به سرم زد !
پا شدم و چندین نفر ده دقیقه تلاش کردند تا او را از دست ام رها کنند !
مشت باران اش کردم ! فرستادن ام انفرادی :)
یکی آمد گفت : آقا دمت گرم . نمیدانی چه کرده ای برای ما در مورد این فرمانده . این برای ما آرزویی بود که به چشم دیدیم . چند دقیقه بعد یکی دیگر آمد و گفت : فرمانده را زدی ؟ نفرات ما را زدی ؟ صورتجلسه ای برایت نوشته ایم که سالها بابت اش آب خنک میخوری !
صبح شد . با یک ماشین جداگانه بردند در محلی آزمایش اوپیوم گرفتند و سپس رفتیم دادگاه انقلاب .
دویست نفر آنجا بودند ! همه ی متهمین شهر !
همه را بردند در یک سوله ی بزرگ . همهمه ای بود !
کمی نگران بودم اما هر بار یاد آن جمله که می افتادم کمی عطر میزدم و آرام میشدم . همه میگفتند چه بوی خوبی می آید و اطراف را نگاه میکردند . شلوغی بود !
چه آدمهای عجیبی آنجا دیدم ! همه غمگین !
چند نفری ماجرای مرا پرسیدند . هرکدام میگفتند : اوه اوه این یکی ناجور است ! پودر سفید ؟ بدترین حکم را دارد !
حتما بالا میروی ! روی شاخ اش است !
من فکر میکردم این بالایی که میگویند یعنی طبقه ی بالا :)
بعد فهمیدم " بالا " اصطلاحی ست که برای زندان بکار میبرند :) سربازی با یک لیست آمد : شعبه ی فلان ، فلانی و فلانی و... همه حرف میزدند . هی میگفت ساکت !
کسی گوش نمیکرد . شعبه ی فلان : فلانی و فلانی و...
همهمه ، شلوغ ! شعبه ی سوم : ناگهان همه ساکت شدند !
سکوت مطلق ! آنچنان که صدای قلبها را میشنیدی !
نام هر کس را که میخواند ، شخص پشتکی میزد بلند میشد و میگفت : خدایا قربونت برم ! آقایان کاری ندارید بیرون ؟ پیغامی چیزی نیاز ندارید ؟ ما رفتیم ! خداحافظ !!
اسم مرا هم خواندند و دو به دو در دو صف به هم دستبند زدند . بغل دستی میگفت : خدایا قربونت برم ، چشم ، غلط کردم ، تمام شد ، دیگه چکار کنم برایت ! و هر بار زیر چشم مرا نگاه میکرد . عجیب بود برایم اما میدیدم هر نه نفر دیگر نیز چنان میخندند و خوشحال اند گویی نام آزادیشان خوانده اند ! به من گفت ؟ خوشحال نیستی ؟ گفتم برای چه ؟ گفت فلانی ست !! نمیشناسی ؟ گفتم نه ! گفت پس بار اول ات است ! پسر عجب شانسی داری !
گفتم فلانی کیه ؟ گفت قاضی ی همین شعبه ی ما دیگر ! نمیدانی چه مردی ست ؟ سید است ، روحانی ست ، ریش بلندی دارد و چشمهایی عجیب ! ما بر سرش قسم میخوریم ! اگر روزی کسی اذیت اش کند شهر را زیر و رو میکنیم . ندیدی تا شماره ی شعبه اش خواندند چطور همه ساکت شدند ؟ مشکل تو چیست ؟ گفتم این است . گفت اوه اوه ! با این یکی خیلی بد است . اما نگران نباش . به او دروغ نگو اما اگر لازم شد راستش را هم نگو . عکسی بالای سرش است از حضرت علی و نام فاطمه ی زهرا . اگر اوضاع خراب شد قسم اش بده به تمثال بالای سر اش . جواب میدهد . اگر خیلی خوش شانس باشی و تو را دوست بدارد یک نشانه دارد و آن این است که میگوید : راست بگو تا کمکت کنم ! اگر این را گفت از روز اول عمر هر خلافی کرده ای بگو و نترس ! اما زیاد هم امیدوار نباش ، جرم بدتر از جرم تو نداریم ! بالا روی شاخش است لیک کمترینش که سه سال است میدهد . اگر شعبه های دیگر بودی دوازده سال حکم داشتی ! کمی بیش ازین حکم اعدام دارد .
همگی خود قاضی بودند از تجربه ی بسیار !
هر یازده نفر ما را دستبند زدند به هم و یکجا رفتیم داخل !
آخرین طبقه ! همان بالایی که میگفتند :)
عجب هیبتی داشت این قاضی ! چشمانی مثل شیر ! نافذ .
با یک اخم و نگاهی عجیب یک به یک ما را نگاه کرد سپس به سرباز گفت : دست این را باز کن . فکر کردم من نفر اول ام . به من گفت آن صندلی را گوشه ی اطاق میبینی ؟ گفتم بله . گفت برو بنشین آنجا ! به خودم گفتم چرا اینقدر دور !
به سرباز گفت : یک به یک بفرست داخل .
پنجره ای جلوی دیدم بود ، دل ام گرفت یکهو . آرام طوریکه کسی نبیند و نفهمد گریه کردم !
و خدا آنجا بود ! خیلی طولانی شد اما بگزارید سه تایشان را تعریف کنم برایتان ! هر ده نفر آزاد شدند !
یک کت و شلواری ی شیک پوش آمد . چهل گرم سنگ سیاه گرفته بودند ازو . پرسید مال شماست ؟ گفت بله .
مصرف میکنید ؟ خیر . پدر پیری دارم که تنها مرا دارد بیمار است مصرف کننده است اگر دیشب نمرده باشد شانس آورده ام ! ( آنروزها این جرم کمی نبود حتی اعتیاد جرم داشت ) گفت هیچکس را ندارد ؟ گفت خیر جناب قاضی .
گفت اگر آزاد کنم چه میکنی ؟ گفت سوار ماشین میشوم و میروم چهل گرم میخرم و به خانه میروم !
گفت حواست جمع باشد طرح است ! فقط جریمه برایت مینویسم . داری بدهی ؟ گفت بله . و خداحافظ !!!
دومی جوانی چوول و درب و داغان بود که شاکی ی خصوصی ، پدرش بود . پدرش آمد گفت من شاکی ام و باید زندان برود تا ترک کند . آوردندش .
قاضی گفت شاکی ی خصوصی داری باید بروی زندان ترک کنی . گفت خیر ترک نخواهم کرد من عاشق مواد ام . در زندان هم هست اما چون کم است مجبورم تزریق کنم !
گفت ترک نمیکنی ؟ گفت محال است !
جوان را بیرون کرد و پدر را آورد و گفت : من آزادش میکنم
پدر گفت چه ؟؟ من شاکی ی خصوصی ام ! من پدرش ام .
گفت این حرفها جواب خدا را در روز قیامت نمیدهد که من جوانی را که میکشد به زندان بفرستم تا تزریقی بیرون بیاید
گفت غلط زیادی کرده ، دروغ میگوید !
گفت با گوش خود شنیدم . بروید یا صلح کنید یا به قاضی ی دیگر بروید در شکایت بعدی . من نمیکنم . بیرون !
سومی معتاد بود قول داد ترک کند . منتها دزدی ای هم کرده بود . گفت فعلا سند بیاورید زندان نرود تا بعد خودم درستش کنم چون قول داده . گفتند نداریم . ما مستاجریم . گفت جواز کسب . گفتند نداریم . گفت فیش حقوقی . گفتند نداریم .
گفت شناسنامه ی پدر که دارید ! پدر گفت منزل است . گفت پس بدوید بیاورید تا ظهر نشده . من میمانم تا بیایید تا این جوان زندان نرود ! هر کس یکطرف میدوید :)
همه که رفتند و ظهر شد و آخر وقت گفت حال بیا ببینم جوان خوشبو . آزمایش ات که منفی ست . پدرت چه کاره است ؟ مادرت ؟ ( از دیگران اینها نپرسید ! ) خود چه میکنی ؟
داستان را تعریف کن ببینم . قبل از اینکه شروع کنم گفت :
راست بگو تا کمکت کنم !!! یاد حرف آن جوان افتادم ! قبل از حرف او کلی دروغ آماده کرده بودم که بگویم ! میبینید دوستان ؟ خدا از دهان دیگران شما را راهنمایی میکند !
هر چه بود ، گفتم . گفت سه بسته بوده ! گفتم خیر ، ده بوده . گفت اینها که زده ای دروغ میگویند ؟ گفتم خیر راست است . فرمانده هم ایضا لیک او مرا زد .
پنج نفر آمده بودند با باندپیچی و نامه نگاری ( ماجرای دیشب ) گفتم معرفی نکردند خودرا و حکمی نشان ندادند فکر کردم جوانهای محل اند و میخواهند زورگیری کنند .
پدر من فلانی است و هیچکس چون من قوانین نظام نشناسد . گفت بروید بیرون ! اگر این آقا شکایت کند مشکل خواهید داشت . شما طبق قانون رفتار نکرده اید !
سپس گفت باید بگویی برای چه کس خریده ای ؟ گفتم آدم فروشی حرفه ی محبوب خدا نیست . لبخند زد ! سپس گفت ده ضربه شلاق داری میخری یا میخوری ؟
هر چند گرسنه ام بود اما گفتم میخرم :)
گفت جریمه ات یک میلیون و ششصد است !!! میدهی ؟
گفتم ندارم . گفت خب ، یک صفرش را می اندازم فقط اگر بازرس پرونده ی تو را اتفاقی بیرون کشید بگو اشتباه من بوده و نفهمیدم ریال است یا تومن !
داری ؟ گفتم بله ولی نه الان .
درب باز شد و حاجی و همه ی پسران آمدند داخل .
حاجی پرداخت کرد و ساعت یک و نیم ظهر درب باز شد و آمدم بیرون !
حتی خودم باور نمیکردم برسد به دیگران ! حتی اکنون هم !
تا منزل قدم زدم و فکر کردم !
آن شیشه هم تقدیم قاضی شد چون گفت چه بوی خوبی دارد عطر تو !
شرح عطر بماند برای بعد :) همینقدر بدانید که از بهترین های قدیمی ست !
دوستان عزیزم
خدا گوید : آنچه خواهم ، شود . حتی اگر همگان دیگر خواهند !
اعجاز خدا در زندگی ی همه ی ما جاری ست کافی ست ، به دقت ، ببینید اش .
به راستی که خدا عزیز است و بودن با او لذت دارد .
ببخشید بر من این طومار طولانی را .
حیف ام آمد که شما شریک معجزه ای از معجزات زندگی ی من نباشید .
بدترین اشتباه ، بدترین حکم ، بدترین نزاع ، بدترین اتفاق
همگی با حضور خدا بهترین انجام را دارد !
خداراشکر دوستم نیز رها شد ازین ملعون .
عطر خدا خوشبوترین است دوستان عزیزم
این عطر را بر تن و روح خود داشته باشید
41 تشکر شده توسط : مسعود زارعی Mahyar
سرکار خانم مونای نازنین
سلام
چه کار خوبی کردید .
جنس مخالف ؟؟
کدام مردی قدرت مخالفت دارد ؟؟
ما هماره موافقیم با بانوان محترم :)
منهای مزاح ، اتفاقا این دست ریویوها بسیار جذاب ، کارگشا و قابل توجه اند .
مردان هماره دوست دارند بدانند کدام یک از عطرهایشان از نظر بانوان جذاب و دوستداشتنی ست .
بانوان نیز همینطور .
این ریویوها خصوص برای جوانان از هر دو گروه بسیار جالب توجه است و به نوعی کاملترین است چرا که پاسخ پرسشی مهم را در خود نهفته دارند و بسیاری از عطردوستان از هر دو جنس ، هدفشان همین است .
زنده باد
26 تشکر شده توسط : هاشم پور مهریار
سرکار خانم ندا احمدلو
سلام و عرض ارادت
به راستی که این لیست با فاکتورهای دانش و سلیقه منتخب و چیدمان شده است .
ایضا زینو و بنتلی ابسولوت ( به یادمان گوچی پور اوم فقید ) ، جوپ اوم و آونتوس نیز میتوان در این لیست جای داد البته اگر آونتوس را خارج از فاکتور قیمت بررسی کنیم !
چنین مقاله هایی ارزشمند اند و راه گشا
خصوص برای دانشجویان تازه وارد این هنر .
قدردان فعالیت های درخشان شمائیم .
پایدار انشاله
12 تشکر شده توسط : مهرداد قربانی عباس بهرامی
مایکل عزیز سلام
ذیل عطر وای اودپرفیوم توضیحاتی را راجب همان عطر در پاسخ به جناب کسری تقدیم کرده ام .
تکرار مکرر نمیکنم . خواندنش ضرری ندارد مطالعه بفرمایید . اگر قصد خرید اودپرفیوم را داشته باشید کمکتان خواهد کرد .
این فلنکر جدید ( ل پارفوم ) را یک شب در یک فروشگاه تست سرسری ( روش تست من کمی متفاوت است ) کردم و با نظر دوست عزیزمان ارژنگ موافق ام .
توی این سری ، اودپرفیوم موفق تر بوده است آنهم به دلایلی که در آن ریویو ام عرض کرده ام که اهم آن در رقابت با برندهای بزرگ دیگر در کسب سهمی از بازار بود .
عطریست برای اخذ بازخورد . آن سال ها تحقیقات گسترده ای در این خصوص صورت گرفت و رقابت شدیدی بین بزرگان در گرفت . آمبروکسان ! پدیده ای بود در صنعت عطرسازی . دیور سهم زیادی از بازار گرفت با ساواژ .
خوبی ی اودپرفیوم این است ( علاوه بر پرفورمنس اش در همین لاین ) که همچون رقبایش همه گیر نشد و کمتر استفاده میشود .
عطر خوبیست ، اما انتظار بازخورد از سوی خاص پسندان را نباید داشت لیک از بهترین هاست برای معطریتی بیش از خوشبویی !
انشاله به شادی بپوشید .
28 تشکر شده توسط : عباس بهرامی فرید شعبانی
Le Beau Le Parfum
لینک به نظر 17 تیر 1401 تشکر پاسخ به امیر رنجبر
شیراز ، شیراز ، شیراز !
جان من فدای شیراز باد .
جان من فدای آن خاک گهر خیز باد .
که جهان و آنچه بزرگ به خود دید به شیراز کرنش کرد !
و این داستان تا خورشید میتابد ، ادامه دارد .

بگزارید خاطره ای از شیراز بگویم برایتان دوستان عزیزم
خاطره که بسیار دارم از تشرف به بارگاه بزرگان شیراز
لیک این یکی برایم لبخند به همراه دارد .
روزگار جوانی بود . پدرم یک خدمتکار داشت بنام آقا شُکُر که با همسرش و یک دختر دیگر همیشه و در همه ی شهرهایی که پدرم منتقل میشد با ما بودند . پدرم خانه ای بزرگ میگرفت که دو قسمت باشد .
من کلاس چهارم دبستان بودم که پدرم اوضاعی برایشان درست کرد و مرخص کرد .
خدایشان بیامرزد . در حق من پدری و مادری کردند .
بچه دار نبودند و عاشق من بودند . بگذریم .
وظیفه ی آقا شکر دو چیز بود . خرید بازار و مهمتر زمانی که پدر می آمد که معمولا مهماندار بود میبایست اوضاع را ردیف کند .
آقا شکر که رفت این وظیفه به گردن من افتاد :)
منتها دیگر پدر پیر شده بود و از طرفی شرایط روزگار تغییر کرده بود !
گوشه ی عزلت گرفته بود .
در زیر زمین خانه مان لابراتواری درست کرده بودیم برای خودمان دو نفر . وظایف اش کلا به عهده ی من بود از صفر تا صد . لیک نظارت با ایشان بود .
یادش بخیر ! دلتنگ شدم ! چه شبها که نشد از زیرزمین به خانه بازگردیم و همانجا ماندیم :)
بگذریم .
جوانی است و نادانی . پدر بسیار نصیحت میکرد که این داستان باید چگونه باشد . باید شاعرانه باشد .
غروب ها آب پاشی میکردم حیاط را . منقل کوچکی برای کمی کباب . قناری به درخت . گلهای معطر .
مینشستیم به موسیقی و قناری و حافظ و سعدی .
نصایح پدر در کار جوان نیامد !
یک روز صبح پدرم آمد درب اطاق ام و بیدار کرد و گفت برخیز کار داریم . و رفت .
دست کردم زیر تخت . یک شیشه داشتم و یک استکان .
استکان را که جلوی دهان بردم ، دیدم پدرم دوباره جلوی درب ایستاده و با نهایت تعجب و نگرانی نگاهم میکند !
و دستگیر شدم ! افتضاح شد :)
دستور ترک صادر شد ! گفت باید بروید شهر دیگر . اینجا نمیشود .
دوست نزدیکی داشتم . گفت کجا برویم ؟ گفتم مگر از شیراز بهتر هم درین دنیا هست ؟؟ برویم شیراز ! رفتیم .
ساکم را پر کردم از عطر ! دوستم میگفت اینهمه عطر برای چیست ؟؟
گفتم کار ات نباشد . لازم شد میخوریم :))
اما کدام عاقلی برای آن کار به شیراز میرود ؟؟
خلاصه که خمورتر بازگشتیم پس از یک ماه . اما چه لذتها که نبردیم در شیراز .
اتفاقا آنجا چه عطرهای زیرخاکی ای در مغازه ی پیرمردی پیدا کردم ! به واقع زیر خاک بودند . فکر کنم خاطره اش قبلا گفته ام .

اکنون سالها از آن اتفاق گذشته است و آن جوان هرچند پاک شد لیک کماکان آلوده است به روزگار نافرجام !

شیراز
شهر گلها و بل بل ها . شعرها و موسیقی ها .
زادگاه بزرگان دنیا
پیشرو در هنر گفتار و علوم کردار !
شیراز ، شهر بهترین ِ عطرها

و این خم لبالب عطر تقدیم شما
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود درین خانه ، که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
خرقه ی زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه ی عقل مرا آتش میخانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
32 تشکر شده توسط : Huseyin_taheri_official دانیال حیدری
بهترین عطرها برای سیگاری ها

دوستان عزیزم سلام
یکی از پرتکرارترین و متداول ترین پرسش هایی که از من میشود همین پرسش است .
بهترین عطر برای سیگاری ها کدام است ؟
اما پرسش درست تر ، این است :
بهترین روایح برای سیگاری ها کدام است ؟

سیگاری ها دو راه دارند :
بوی سیگار را با عطری از بین ببرند .
عطری استفاده کنند که رایحه ی سیگار را دلنشین کند .

راه اول شدنی نیست !
اما راه دوم امکان پذیر است .

بوی سیگار رایحه ی عطر شما را خراب میکند !
اما اگر دانش و تجربه ی آن را داشته باشید نه تنها اینگونه نمیشود بلکه معکوس آن را تجربه خواهید کرد !
یادم هست یک روز بارانی سوار تاکسی بودم در صندلی ی عقب . مردی سوار شد و جلو نشست . و خدا میداند که تحمل بوی سیگارش از کسی ساخته نبود :)
همه میدانیم در روزهای بارانی کشیدن سیگار ، بدترین اثر را از خود بجای میگذارد . علت اش را هم همه میدانیم .
رطوبت . که هم باعث میشود رایحه به پوست بچسبد و هم پخش آن را زیادتر میکند . و هیچ رایحه ای به بدی ی بوی سیگار مرطوب نیست .

قبل از هر چیز بهترین راهکار را عرض کنم :
استفاده از چوب سیگار
البته نه آن چوب سیگارهای یک متری ی عهد قاجار :)
چوب سیگارهای زیبای جدید که محاسن فراوان دارند :
دود و رایحه ی سیگار روی پوست دست و صورت شما نخواهد نشست
دود آن در چشم شما نخواهد رفت ( هر چند دود اش در چشم همه میرود به آن معنی ! )
دندان های شما ( جلوی دندان که در معرض دید است ) جرم نخواهند گرفت .
موی سبیل و سر رنگ و بوی دود نخواهند گرفت .
فیلتر دارند و اثر مخرب را کاهش میدهند هر چند میتوان فیلتر را خارج کرد و بدون فیلتر استفاده کرد .
اگر اشتباه نکنم در عکس های اول و دوم عطرگرام من تعدادی هست .
و اما پاسخ :
برای هر فصلی و هر سلیقه ای ، پرشمار عطر برای استفاده ی افراد سیگاری موجود است .
در هر عطری به دنبال سه رایحه بگردید
اگر هر کدام ازین سه در هر عطری بود شک نکنید آن عطر میتواند بوی سیگار شما را متعادل یا حتی دلنشین کند
تنباکو
روایح دودی
روایح سبز
برخی هر سه را دارند که نور الی نور است :)
بهتر است این روایح در قلب ( پله ی دوم ) عطر باشند .

در انتها تعدادی را که در ذهن دارم بدون ترتیب فصل یا قدرت تقدیم میکنم :
آونتوس ، بلک افغان ، وان میلیون ، دیور ساواژ ، آرامیس توباکو ریزرو ، هاوانا ، لالیک نوآر ، پولو بلو ، عود وود ، توباکو عود ، کاپیتان بلک ، پیور من ، کارلایل ، رد توباکو ، آرمانی کد ، کول واتر ، دیور اوم اینتنس ، زریوس رژ ، د وان ، اسپایس بمب ، گوچی بای گوچی ، بنتلی اینتنس و ابسولوت ، هرود ، بایرلی ، شنل اوم اسپرت اکستریم ، آزارو وانتد بای نایت ، سری ی سیگار ، تلاس ، اسموک آف گاد و راکی مونتاین که این دو ، خصوص آخری را من خیلی دوست دارم و استفاده میکنم !
برای بانوان نیز :
گود گرل گیلتر کالکتور ، تام فورد وایت پچولی ، مانیفیستو ، کازوموراتی ژوزف باکت ایده آل .
اینها در ذهن من بود حال آنکه بیشمار دیگر نیز هست .

ضمنا برخی نت ها مثل
عود ، پچولی ، آگار وود و ... نیز در دلنشین کردن رایحه ی سیگار پر تاثیر اند . خصوص عطرهای قدرتمند پچولی محور تا حدود زیادی موءثر اند و اغلب روایح دودی نیز در خود دارند .

یاد داستان سیگار زر افتادم که برادرم برای دوستش در امریکا فرستاد و آنجا چه ها که نکرد این سیگار زر :)
خاطره ی عجیب اش را قبلا تعریف و تقدیم کرده ام !
برخی سیگارها واقعا بد بو اند .

از نصیحت و پند صرفنظر کردم چون همگی مکررا شنیده ایم . گوش شنوا اما کجاست :)

دوستان عزیزم امید که مفید باشد
سلامت و معطر باشید انشاله و به دور از سیگار
43 تشکر شده توسط : حمید broken
جناب مهدی جاویدان
سلام . چشم .
ازین عطر یک دکانت ۲۰ میلی دارم اما یاااا حسین تا بروم و کیف را از کمد آقای ووپی دربیاورم و شماره ی شیشه را پیدا کنم و آهسته از کیف خارج کنم و تست و دوباره جمع آوری و.... ! هیهات است :)
خصوص اینکه الان چنان عطر زده ام که تا فردا هیچ عطری قدرت ظهور ندارد :)
لیک جهت اطاعت امر شما به جزوه ام رجوع و مضاف بر آن حدود رایحه هم در حافظه ام موجود است خداراشکر .
عطرهای امریکایی خوب اند . قابل اعتماد اند .
قیمت اش هم در عطرافشان مناسب است .
عطری چوبی بالزامیک است با محوریت رز ، عود ، دود ، ادویه و کهربا .
عطر شب است نه روز . چهارفصل است لیک بهتر است در تابستان محتاطانه استفاده شود .
تاپ : گل و رز و دود ، داونا و توت و سرو کوهی
قلب : رز ، ادویه جات و بخار مرطوب
پایه : کهربا و عود و تونکا
یک مطلب یادم آمد که عرض کنم :
اگر دنبال هر عطری با محوریت نت خاصی بودید به دنبال آن نت در " قلب " عطرها بگردید . یعنی در پله ی دوم .
پله ی دوم یا همان قلب عطر مهمترین پله ی عطرهاست . این پله در تمامی ی عمر عطر و در همه ی پله ها میطپد و حضور دارد .
در پله ی خود با نهایت قدرت و در پله ی سوم حضور پایاپای و در پله ی نخست هم حضوری کمرنگ دارد .
همیشه هست .
اگر دنبال نتی خاص در عطرها میگشتید و امکان تست نبود و صرفا با مطالعه ی توضیحات عطرها در صدد انتخاب برآمدید آنهم در بین چند کاندید ، دقت کنید و ببینید که آن نت خاص مد نظر شما در کدام عطر در پله ی دوم یا همان قلب عطر حاضر است .
آن عطر میتواند نت مد نظر شما را بیشتر و بهتر از سایرین عرضه کند .
و در ادامه :
رنگ رایحه ی این عطر زرشکی و قهوه ای ست .
پوشاک خود را با این رنگ ها هماهنگ کنید با عطر .
اگر خواستید عطر را تندتر کنید از قرمز آتشین یا قهوه ای ی تیره بهره ببرید و اگر خواستید آن را تعادل بخشید از رنگهای صورتی و قهوه ای ی شکلاتی ی کمرنگ و کرمی خاکی استفاده کنید .
این عطر با پوشش خاکستری و آبی ی آسمانی روشن جور دیگری جلوه خواهد کرد و شاعرانه خواهد شد .
مردهایی با طبع گرم ، برون گرا ، شوخ طبع ، اهل لبخند و گفتگو و مشاعره با پوشش رسمی با این عطر خاطره ها خواهند ساخت و این عطر مطابق با طبع آنهاست .
برای مجالس شبانه ی خودمانی و شاد ، خصوص در محیط باز یا مسقف خنک خوب و جوابگوست .
برخی عطرها شما را در چشم زنان ، شوخ طبع اما آداب دان ، نزدیک اما حافظ حدود ، گرم و خودمانی ، شیک و باکلاس و با سواد و با فرهنگ و از همه مهمتر تیز بین و گوهر شناس جلوه میدهد .
این عطر میتواند تا حدودی از پس این وظیفه برآید .
هر چند :
هر چه دل ام خواست ، نه آن میشود
هر چه خدا خواست ، همان میشود !

عطرهای دودی دسته ای ویژه از عطورند .
تفاوت هایی اساسی در بطن خود با دیگر عطرها دارند .
شاعرانه اند ، جلوه ای از متافیزیک دارند ، درد آموخته اند ، سینه سوخته اند ، رازهای مگو در سینه دارند !
خاکستر نشینی تجربه کرده اند .
عاقبت و سرانجام ِ عشق اند و نه شروع آن !
از بسیاری از جهات ، عطرهای دودی کاملا متفاوت اند در فلسفه و بطن و ظهور .
مشتریان ایشان بسیار خاص اند و از کُنه با دیگران متفاوت اند . سینه هایشان گورستان رازهاست و ازین باب باری سنگین به سینه میکشند .
و همچون سیاه چاله عجیب ترین ، غریب ترین و قویترین کشش را دارا هستند و در دیگران این حس را ایجاد میکنند !
تا به خود آئید ، نزدیک شده اید و خود را غرق شده در دایره ی کشش او می یابید !
جنسیت هم ندارند . چه زن و چه مرد . در هر دو دسته حاضر اند .
و اما عطرهای دودی دو دسته ی کلی دارند :
دودی های گرم ، که اغلب اینگونه اند
دودی های سرد که کمیاب اند و خاص و بسیااار سخت ، که اگر به استادی ساخته شوند همچون آونتوس های وینتیج جهانگیر میشوند !

جناب جاویدان
به اطاعت و به پاس درخواست شما به جای ۴ کلمه ۴۰۰ کلمه تقدیم شد !
امید که مفید واقع شود برای دوستان نازنینمان
24 تشکر شده توسط : علیرضا ملک عباس بهرامی
دوستان عزیزم سلام
امشب ماجرای جالبی برایم اتفاق افتاد که باعث شد پس از مدتهای مدید آنقدر بخندم تا اشکم در بیاید :)
برای شما آنچنان پرخنده نیست ( چون در موقعیت خاص من نبوده اید ) لیک شنیدنش بد نیست ، مضاف بر اینکه ممکن است تجربه ی مشابهی برای شما اتفاق افتد .

تا کنون شنیده اید که برخی دوستان برای آشنایی با حدود رایحه ی عطری جدید یا عطرهایی قدیمی که تست نکرده اند به سراغ برندهای کپی کار ارزان قیمت همچون برند کالکشن ، فراگرانس ورد ، جانوین ، اسمارت ، ریو و دیگران میروند ؟
همان ها که در شیشه های مشابه عطر اصلی اما با مقیاس کوچکتر حدود ۲۵ میل عرضه میشوند !
این کار اشکالی ندارد . برخی اوقات چاره نیست . لیک موردی که محل اشکال است این است که رایحه ی عطر اصلی بر اساس تست مشابهین شرکتی اش قضاوت ، نتیجه گیری و حتی در برخی موارد ریویو ( ! ) شود :)
اما مطمئن ام این مدلی اش را که من امشب شنیدم نشنیده اید :)
نزد یکی از دوستان عطرفروش ام بودم به تست عطرهایی که جدیدا آورده بود .
جوانی آمد و سراغ عطر هالوین من ایکس گرفت .
فروشنده تستر را آورد .
پس از تست پرسید : این اصل است ؟
دوستم گفت : بله .
هر دو ساکت شدند .
از صورت آن جوان متوجه شدم متعجب است .
پرسیدم چطور ؟ رایحه اش بایست چیزی غیر ازین باشد ؟
گفت : آنی که من بوییدم اینگونه نبود . فلان حالت و بهمان بوها را داشت . مثل مثلا فلان رایحه .
گفتم : این عطر نت های فلان را دارد و توصیف شما میتواند در مورد بهمان نت ها باشد .
مطمئن اید همین عطر بوده که بوئیده اید ؟
گفت : بله . اطمینان کامل دارم .
دیگر توی ذوق اش نزدم . دوست داشت طوری صحبت و وانمود کند که گویی عطربازی کاربلد و نت شناس است .
اینگونه موارد من کسی را نمیرنجانم خصوص اگر جوان باشد .
مقداری صحبت کرد و من گوش دادم و در انتها گفتم :
دنیای عطر بیش از معلومات ، مجهولات دارد . ابهام اش از انوار بیش است .
زمانی که داشت میرفت ، یک لحظه به یاد همان موضوع افتادم . به خودم گفتم نکند روایح مشابه و شرکتی ها را تست کرده باشد .
قبل از خروج اش پرسیدم : از کجا تست کرده اید این رایحه را ؟
جواب داد و خارج شد .
و با چشمان گرد شده به دوستم نگاه کردم و دیدم او هم چون من هاج و واج و چشم گرد شده است از تعجب !
و چقدر خندیدیم :) اشکمان درآمد !
میدانید رایحه را کجا بوییده بود و بقول خودش تست کرده بود ؟
از مایع دستشویی ی راپیدو ( رایحه ی همین عطر ) !!
بلافاصله به یاد این خاطره رفتم و یک باتل بزرگ اش را خریدم !
اتفاقا خودم هم همیشه مشتری ی همه ی محصولات همین برند هستم اما این عطرش ( !! ) را نداشتم !
کمی از آن را در فروشگاه به آستین ام زدم و تا منزل چندین بار بوییدم !
خانمم با تعجب میگفت : مبارک باشد روش جدید ! از امشب دیگر نوبت صابون مایع است :)
ریویو بر اساس مایع دستشویی نیز خود نوعی از انواع ریویو است :)
عطر لبخند بر لبهایتان جاری انشاله
:)
65 تشکر شده توسط : Mehrad هاشم پور
دوستان اهل اندیشه و معطر قلم ام سلام .
روز قلم بر تمامی ی اهالی و اصحاب قلم مبارک باد .
خصوص دوستانی که با قلم های جادویی ی خویش هوای این خانه را معطر میکنند .
ای تمامی ی دوستانی که بر این صفحه ی سفید ، قلم عشق و مهر و دانش میزنید ، به هر عنوان ، مضمون و به هر میزان ، قلمتان جادوی محبت باد .
بگذارید افسانه ی قلم ایرانیان را برایتان بگویم ! شنیدن اش از لطف خالی نیست !
قومی در همسایگی ی ایرانیان میزیستند .
بنام دیو ها ( به کسر دال و سکون ی و واو ، مثل فیض )
دیوها جادوی قلم میدانستند و ایرانیان نه !
حمله میکردند بارها .
طهمورث گفت من را به شاهی بپذیرید تا ایشان مهار کنم . چنین کردند .
طهمورث عده ای کشت و عده ای دربند کرد .
دیوها که امروزه دیو خوانیم ایشان را ( مثل سیب ) حمله به قصد آزادی ی اسرا کردند به جماعت ، طهمورث مابقی را نیز اسیر کرد .
گفتند ما را آزاد کن در قبال ، به ایرانیان جادوی قلم و دیوان سازی و دیوان سالاری ( ادب و موازین آن ) آموزیم .
پذیرفت .
و چنین شد که ایرانیان چنان بر قلم و اعجاز آن استوار گشتند که گوی سبقت از استاد ربودند !

تا چه حدود این افسانه واقعیت در خود نهفته دارد بماند لیک یک واقعیت را جهانیان سالهاست که پذیرفته اند
و آن اینکه هنر قلم ازین سرزمین خاسته است و هیچ قومی چون ایرانیان اساتید قلم به جهان معرفی و تقدیم نکرده است .
و این موهبت جای بسیاااار افتخار دارد بر ما .
نیز تمامی ی اصحاب قلم در جهان به هر بهانه این واقعیت را ستوده و خود را پیرویی از پیروان ایرانیان نامیده اند و حتی مغرورترین ِ ایشان به این مورد اشاره ای کرده اند .
حتی نام بردن ایشان برای ما سخت است از بس که پرتعداد اند و جای بسی تاسف است اگر اغیار ایشان را بشناسند و خود ِما که وارثان و نوادگان ایشانیم ، نشناسیم !
روز قلم بر همه ی ما مبارک باد انشاله
25 تشکر شده توسط : سـهیـل متیـن‌راد عباس بهرامی
ایرج عزیزم سلامهای گرم
تذکر ات کاملا درست است .
اما با توجه به شناختی که از سرکار خانم فیضی پیدا کرده ایم ( سلیقه ، افکار ، انشاء و عقاید ) نه تنها حدس که تقریبا اطمینان دارم منظور ایشان قلب های شکسته ی امروز ماست !
حزن ، اضطراب و نگرانی
همچون بارانی بهاری بر کویر روح و جسم و شرایط پیرامون ِ ما .
و درست میگویند
وقتی از حضور در عطرافشان لذت میبریم ، از دوستی ها ، از مهرها و دانش ، کمی ازین شرایط فاصله میگیریم
و بقولی ، روحی تازه میکنیم !
شک ندارم منظور این بوده
ورنه خود ایشان یکی از معماران این خانه اند و یکی از هفت بانوی معطر این خانه که عطرافشان به آنها مزین است .

و شاید منظور ، عطف به نظر آقایان مسیح و لرد باشد که باز هم صمیمانه است .

خودت هم که از بهترین های مایی در تحقیق و با همین فرمان ادامه بده انشاله به آموزش ما

به پیری دانا گفتم ( در جوانی ) که " بیاموز از گهواره تا گور " آموختن ِ قبل گور به چه کار می آید ؟
گفت جهان پیوسته در حال آموزش است
و سواد در آنطرف هم بکار می آید !
گفتم پس احتمالا آنطرف هم باید مدرسه برویم و با هفت هزار سالگانی که خیام گفت همکلاس شویم :)

من از تو بسیار آموختم درین دانشگاه و ازین باب همیشه قدردان ام
درودهای بسیار
19 تشکر شده توسط : عباس بهرامی          nazanin

تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.

هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.

Iran flag  Copyright © 2026 Atrafshan