نظرات | میلادافشاری
ترتیب نمایش
آخرین دروازه‌ی باد
میشودبرای هرعطری یک داستانی متصورشد یایک شعری سرود و اما داستان پرفرازونشیب اوتلندز...
(شخصیت های داستان یک انتخاب شخصی هست)
ژوزفین از کودکی شنیده بود که جهان از هفت اقلیم تشکیل شده؛ شش تای آنها دور یک هسته ی مرکزی می‌چرخیدند. هسته‌ای که مردم عادی آن را «سرزمین هرگز» صدا می‌زدند. اما او می‌دانست اسم واقعی آن چیست: اوتلندز؛ جایی که قوانین فیزیک و زمان بی‌اعتبار بودند.

او یک «راه‌گشا» بود. تنها دختری که می‌توانست درزهای میان جهان را ببیند. و اکنون، در لبه‌ی جهان ششم، در صحرایی از بلورهای سیاه، پشت آخرین دروازه ایستاده بود.

در سوی دیگر دروازه، «ناپلئون » منتظر بود. شوالیه‌ای از نسل چرم‌ دوزان کهن؛ موجوداتی که پوستشان از نسیم کهربا و چوب صندل ساخته شده بود. او تنها موجودی بود که در اوتلندز نفس می‌کشید، اما متعلق به همه‌ی جهان‌ها نبود.

سال‌ها پیش، ناپلئون خود را قربانی کرده بود تا دروازه‌های شش اقلیم بسته نشوند. اما بهای این کار زندانی شدنش در اوتلندز بود.

باز شدن دروازه، طوفانی از بوهای ناشناخته را آزاد کرد.

اولین چیزی که به مشام ژوزفین رسید، ادویه و هل؛ تیز مثل فلفل،کمی ترش و برنده. این عطر مرز میان جان و بی‌جانی بود. انگار که مرزهای جهان در حال ذوب شدن بودند.

در میان این تیزی، زعفران دودآلود پیچید. گرم، مسموم کننده و عجیب شیرین. بوی چرمی کهنه‌ی زین اسب‌های ناپلئون ، که سال‌ها در نم نم باران جهان چهارم خیس خورده بود. زخم‌های کهنه‌اش با زعفران التیام یافته بودند.

و سپس، گرمای عجیب کهربا. نه کهربای معمولی، بلکه کهربای زنده. شبیه خون معدنی که در رگ‌های اوتلندز جاری بود. این گرما ژوزفین را در آغوش کشید و حس امنیت دروغینی به او داد. اما می‌دانست این کهربا همان زنجیر نامرئی ناپلئون است.

آخرین نت، چوب صندل بود. بوی معابد ویران، بوی مدادهایی که نام عاشقان رویشان خط خورده. چوب صندل در اوتلندز معنای «بازگشت ممنوع» را می‌دهد.

ناپلئون از درون طوفان بوها بیرون آمد. بدنش دیگر از جنس گوشت نبود، بلکه از ماده‌ی خالص «آرزوهای رها شده» شکل گرفته بود. دستش را دراز کرد.

· «اگر مرا ببوسی،» گفت، «برای همیشه در اوتلندز می‌مانی. اما همه‌ی دروازه‌ها باز می‌شوند.»

ژوزفین به یاد آورد: کسانی که در اوتلندز می‌مانند، دیگر بوها را حس نمی‌کنند. فقط عطری که همراه خود آورده‌اند، تا ابد در مشامشان می‌ماند. همیشه در نوک بینی‌شان، تازه و زهرآلود.

او جلو رفت. لب‌هایش را بر لب‌های چوب صندل و زعفرانی ناپلئون فشرد.

در همان لحظه، جهان‌ها به هم ریخت. اقیانوس‌ها بیدار شدند، کوه‌ها جابه‌جا گشتند. اما ایلارا دیگر نمی‌دانست این پیروزی است یا سقوط.

چون تنها بویی که از آن لحظه به یاد داشت، ترکیب اشک‌هایش با کهربای داغ بود. عطری که هیچ بطری در هیچ جهانی نمی‌تواند ضبط کند.

تحلیل عطر آمواج اوتلندز...

زعفران و چرم:
این دو نماد «زخم و التیام» و «قربانی‌های کهنه» هستند. ناپلئون شوالیه‌ای است با بدنی از چرم و روحی آغشته به زعفران. این ترکیب در عطر، تلخی و شیرینی همزمان دارد؛ بوی ماجراجویی تلخی که دلت را به درد می‌آورد.
کهربا (کهربای زنده):
کهربا در داستان به شکل «دام یا زنجیر» ظاهر می‌شود. گرمایش فریبنده است، اما یادآور تله‌ی ابدی اوتلندز. در بوی عطر، کهربا حس آغوشی گرم و در عین حال خفقان‌آور می‌دهد.
چوب صندل:
نماد «خاطرات محو شده و معابد رهاشده». ،
چوب صندل بوی «نه گفتن به بازگشت» دارد. در زندگی واقعی، این نت به عطر عمق و ماندگاری غم‌انگیزی می‌بخشد، شبیه بوی نامه‌هایی که هرگز ارسال نمی‌شوند.

نتیجه‌گیری حسی:
اوتلندز بوی «قهرمانی‌ست که خود را فدای عشق کرده، اما عشق را در زندانی از اوتلندز حبس کرده است». این عطر برای کسی ساخته شده که تناقض را دوست دارد: هم به دنبال ماجراجویی در سرزمین‌های هرگز است، هم می‌داند هیچ راه بازگشتی وجود ندارد.
9 تشکر شده توسط : Telecaster علی متقی پور
«آخرین رقص در کارگاهِ ماده‌ افزوده»

در کوچه‌های پس‌زننده ی شهر لذت، جایی که قانون نداشت و هر کس به اندازه‌ی زخم‌هایش خوشحال بود، سوراخی بود به اسم کارگاهِ هدونیسم. زیرزمینی که در آن به جای نان، «احساس» می‌پختند. صاحبش، دکتر کاس، شیمیدانی دیوانه بود که معتقد بود «بو، سریع‌ترین راه برای رسیدن به ته خطِ لذته».

شخصیت ما، لِیت، یک «بوکش» حرفه‌ای بود. کسی که بوها را طوری می‌فهمید که دیگران نمی‌فهمیدند. یک شب، جعبه‌ای برایش آوردند. رویش نوشته بود: «اگر جرات داری، جامپ آپ...». دکتر کاس گفت: «آخرین ساخته‌ام. اگه نتونی تحملش کنی، مغزت از لذت منفجر می‌شه.» لیت پوزخندی زد و تفنگش را زمین گذاشت. «من فقط یک بار زندگی می‌کنم، دکتر.»

فصل اول: هشدار گیلاسِ سیاه

نت های ابتدایی (گیلاس سیاه، برگ بو، مرکبات، ترنج، چای ماته، نرولی)
اسپری که زد، اولش مثل یک شوک بود: گیلاس سیاه با آن شیرینیِ عمیق و مسمومش، مثل شرابِ ممنوعه، یک لحظه لیت را برد به خاطراتِ یک رقصِ شبانه با کسی که حالا مرده بود. اما چای ماته با تلخیِ سبزش هشدار داد: «هوشیار باش پسر... این لذت به زودی گازت می‌گیره.» مرکبات و ترنج مثل زخمی که نمک می‌پاشند، تمام لذت‌های زودگذر گذشته را مقابل چشمش آوردند.

دکتر کاس زمزمه کرد: «این فقط اولشه... برگ وِی (همون برگ بو) داره میاد.»

فصل دوم: تنباکوی دودزده و کوکائینِ رؤیاها

نت های میانی (تنباکو، یاس، ریشه زنبق، پاپیروس، افسنطین، برگ کوکا)
کارگاه تاریک شد. لیت حس کرد زمین زیر پایش گِل است. بوی تنباکوی دودی مثل دستِ دودی از میان دود سیگار کسی را نشانش داد که عاشقش بود ولی از دستش داده بود . یاس و ریشه زنبق، رایحه‌ی پودری و تقریبا جنسی می‌دادند که لیت را یاد بدنِ گرم کسی انداخت که هیچوقت به اندازه‌ی کافی در آغوشش نگرفته بود.

اما اینجا بود که عطر دیوانه شد. ترکیبِ ممنوعه ی افسنطین (همون ماده‌ی موجود در مشروب ابسنت) و برگ کوکا وارد عمل شد. بویی که مستقیما به مغز لیت خورد؛ انگار تمام لذت‌های حرام دنیا یکجا در بینی‌اش جمع شده بود. پاپیروسِ خشک، بوی طومارهای کهن می‌داد؛ طومارهایی که نفرین شده بودند. لیت فریاد زد: «این عطر نیست دکتر! این... آخرین رقص منه!»

دکتر کاس با خنده گفت: «خوش اومدی به سرزمین لذت، لیت. اینجا قراره مُردن رو فراموش کنی... با هر پاف.»

فصل سوم: کهربای لجن‌زار و چرمِ مهارشده

نت های پایه (کهربا، چرم، لابدانوم، تونکا، وانیل)
در اوج مستی، رایحه‌ی کهربا و لابدانوم (صمغی که بوی تلخ و چسبناک کهربا می‌دهد) آمد. بوی خزه‌های لجن‌زارِ شمال شهر را می‌داد؛ جایی که اجساد گمشده‌ها را پیدا می‌کردند. چرمِ دودی می‌خواست لیت را در خودش بپیچد، اما ریشه زنبق، این بار مثل یک افسار، لیت را از فرو رفتن کامل در تاریکی نجات داد.

وانیل و تونکا آمدند تا زهر را شیرین کنند. انگار دنیا داشت وارونه می‌شد. لیت که دیگر قدرت حرف زدن نداشت، روی زمین افتاد. اما لبخند می‌زد. برای اولین بار در زندگی‌اش، لذت را «حس» کرده بود، نه اینکه فقط «فرار» از درد باشد.

پایان: صبحِ روز بعد

وقتی صبح شد، کارگاه خالی بود. فقط بوی عطر روی تن لیت مانده بود: بوی خاک، عرق، شکلاتِ تلخ و تنباکو. دکتر کاس رفته بود. ولی روی میز، یک یادداشت گذاشته بود:

«اگر داری این رو می‌خونی، یعنی زنده موندی. حالا برو و از اینکه زنده‌ای لذت ببر. هدونیسم فقط مال من نبود... مال همه‌ی کسایی بود که جرئت بو کشیدنِ "بیش از حد" رو داشتن.»

لیت از جاش بلند شد. حس می‌کرد دوباره متولد شده. رفت جلوی آینه... اما صورت خودش را ندید. فقط یک بطری خالی عطر را دید که روی طاقچه افتاده بود. او دیگر لیت نبود. او خودِ «لذت» شده بود...

نکته فنی: این عطر در سال ۲۰۲۱ توسط جولی پلوچت ساخته شده و غلظت ۲۵ درصد (Extrait de Parfum) دارد . داستان بر اساس نت‌های مستند، از جمله استفاده از متریال‌های ممنوعه‌ای مثل برگ کوکا و افسنطین که در مستندات رسمی برند به آنها اشاره شده، نوشته شده است .
24 تشکر شده توسط : Mr x          nazanin
«باغ فراموش‌ شده ی خدایان»

میگویند روزی که زئوس تبعید شد، سه قطره از عرق پیشانیاش روی زمین چکید. جایی که چکید، درختی سبز شد به نام الیزیوم. میوه‌هایش را اگر می‌چشیدی، یک نفس عمیق از بهشت را حس می‌کردی. اما میوه‌ها فقط در سپیده‌دم باز می‌شدند، آن هم فقط برای کسی که هیچ رازی از خودش پنهان نکرده باشد.

قهرمان ما، فایروس، دزد دریایی کهنه‌کاری بود که تمام گنج‌های دنیا را دیده بود، اما یک چیز ندیده بود: رنگ خودش در آینه.

او توی کشتی‌اش، جعبه‌ای چوبی داشت که رویش نوشته بودند: «اینجا بوی آخرین خداست.»

فصل اول: بیداری مرکبات

روزی طوفانی، جعبه افتاد و شکست. ناگهان لیموی ، ترنج، گریپفروت و پرتقال تلخ با چنان شدتی بیرون زدند که تمام ملوانان چشمانشان بسته شد. فایروس اما چشمانش را باز کرد. بوی مرکبات مانند صد تازیانه شفاف بود که می‌گفت: «بیدار شو! بهشت منتظر کسی نیست که بلد است فرار کند. منتظر کسی است که بلد است برگردد.»

این نت آغازین بود: بوی شروع دوباره، آن هم از صفر مطلق.

فصل دوم: قلبِ سیب ممنوعه

نت میانی (سیب،انگورسیاه ، یاس، رز) – فایروس در میان دود مرکبات، بوی باغی را حس کرد که ده سال پیش غرق کرده بود. بوی یاس به او گفت: «یادت هست آن دختر که در بندر گذاشتیش و گفتی برمی‌گردی؟» بوی رز زمزمه کرد: «یادت هست که هیچ‌وقت برنگشتی؟»

اما سیب بود که تمام شد. سیب بوی مادر مرده‌اش را داشت. مادری که وقتی کوچک بود، می‌گفت: «پسرم، اگر گم شدی... بوی میوه‌های بهشت را دنبال کن. آنها تو را به خانه می‌رسانند، حتی اگر خانه دیگر وجود نداشته باشد.»

فایروس برای اولین بار در سی سالگی گریه کرد.

فصل سوم: الوهیت خاکی

نت پایه (چرم، نعناع هندی، چوب سدر، کهربا، مشک، وانیل، بنزوئین) – بوی چرم روی پوستش نشست، مثل زرهی که دیگر نمی‌خواست بپوشد. نعناع هندی حس گناه را سوزاند. چوب سدر تیرک کشتی‌اش را یادش آورد. کهربا تمام سکه‌های دزدیده‌شده را ذوب کرد. مشک صدای سکوت را بلند کرد. وانیل گفت: «حالا که اینجایی... می‌شود فقط یک موجود خاکی باشی؟ بدون دزدی، بدون فرار؟»

و بنزوئین (صمغی شیرین و کلیسایی) مثل دستی از غیب، تمام لایه‌ها را چسباند و گفت: «الو-him (الوهیت) یعنی "او". نه تو. نه خدا. فقط "او". یعنی بودن بدون تعریف.»

پایان: اِلیزیوم

فایروس کشتی را سوزاند. پیاده به سمت درخت الیزیوم رفت. وقتی میوه را چید و بو کرد، فهمید که بهشت جایی نیست که می‌روی... جایی است که بعد از بو کردنش، دیگر نمی‌خواهی فرار کنی.

نت پایه چنان ماندگار بود که می‌گویند هنوز هم، شب‌های بادی، بوی الیزیوم از استخوان‌های سوخته‌ی کشتی می‌آید. بوی مردی که سرانجام پذیرفت... خدایا ن او را نبخشیدند. اما عطرشان کرد.
7 تشکر شده توسط : 🄼🄾🄽🄰 ارژنگ بوترابی
«آخرین نگهبان غروب»

در سرزمینی که خورشید هرگز کاملاً غروب نمی‌کرد، به آن می‌گفتند شامگاه ابدی. اینجا ساعت ۷ عصر تا ابد ادامه داشت. آسمان دائماً در مرز بین نیلی و کهربایی گیر کرده بود، و بوی دو چیز می‌داد: اسطوخودوس خیس خورده در مه، و وانیل سیاه که از دودکش‌های خانه‌های کوتوله می‌آمد.

قهرمان ما، ناتان، تنها نگهبان نور بود. شغل او وحشتناک بود: هر شب باید به اسطوخودوس که در لبه‌ی پرتگاه می‌روییدند آب می‌داد. چون اگر یک شب آب نخورند، روز بعد... روز هرگز نمی‌شد.

فصل اول: بوی تنهایی

ناتان هر شب سبدی از اسطوخودوس (برای بیدار ماندن) همراه داشت. اما این بار، چیز عجیبی در مسیر دید: دختری با موهای به رنگ کهربای سوخته روی صخره نشسته بود. اسمش سارا بود. گفت: «بیا این نزدیکی‌ها بو نمی‌دهد مثل جای دیگر. بوی...»

ناتان گفت: «اسطوخودوس.»

سارا گفت: «نه. بوی خاطراتی که قرار نیست برگردند.»

نت آغازین (ریشه زنبق، اسطوخودوس، ) – در این سرزمین، اسطوخودوس هم آرام‌بخش بود هم مسموم‌کننده. ناتان هر بار که بو می‌کرد، صورت مادرش را می‌دید که قبل از غروب آفتاب واقعی، او را بوسید و گفت: «پسرم، آفتاب هرگز نمی‌میرد. فقط شامگاه می‌شود.»

اما سارا بوی دیگری داشت. چیزی زیر اسطوخودوس کهنه نهفته بود.

فصل دوم: وانيل نيمه‌شب

نت میانی (وانیل، دوباره اسطوخودوس ) سارا دست کرد توی جیب و تکّه‌ای نان وانیلی داد به ناتان. «بخور. مادرم درست کرده بود قبل از اینکه... برود زیر زمین.»

ناتان گاز زد. وانیل آنقدر شیرین بود که اشکش را درآورد. اما چیز دیگری در گلو احساس کرد: آه وانیل، چقدر تلخ می‌توانی باشی وقتی یادت باشد قرار بود شاد باشی.

سارا گفت: «من بوی زبنق می‌دهم، می‌دانی؟ زنبقی پاییزی که یک شب مانده به یخ زدن. اما تو بوی... بوی کسی می‌دهی که هنوز منتظر طلوع خورشیدی است که دیگر نمی‌آید.»

فصل سوم: نجات در غروب

نت پایه (کهربا، تونکا، سرو) ناگهان زلزله. اسطوخودوس‌ها شروع به ریختن به دره کردند. ناتان باید انتخاب می‌کرد: بماند و آب بدهد، یا با سارا فرار کند.

کهربا در هوا پیچید، چوب بلوط مانند کفنی نرم روی شانه‌هایش نشست. سرو زیر پایش له شد.

ناتان ناگهان فهمید. این شامگاه ابدی یک نفرین نبود. یک انتخاب بود.

او سبد آب را رها کرد. دست سارا را گرفت. گفت: «بیا بریم زیر زمین. به مادرت بگو وانیلش خیلی دیر شده... ولی هنوز هم بهترین چیز دنیاست.»

وقتی از پرتگاه پایین می‌رفتند، برای اولین بار، آسمان نارنجی شد. نه کهربایی، نه نیلی. نارنجی.

طلوع....
سارا زیر لب گفت: «فکر کنم بالاخره… غروب تمام شد.»
و عطر Pour Un Homme de Caron Le Soir روی سنگ‌ها ماند؛ بوی آخرین شبی که کسی نفهمید غروب است یا سپیده‌دم.
7 تشکر شده توسط : 🄼🄾🄽🄰 سورنا مقدم
کیمیاگری که عسلش زهر بود»

در شمال جزیره ناکسوس، کوهی بود به نام تیمائوس. روی قله، کیمیاگری به نام اِلیا زندگی می‌کرد که به جای اکسیر جاودانگی، می‌توانست احساسات را تقطیر کند. او معروف بود به «آونگ شیرین»؛ چون محصولاتش همیشه دو نتیجه می‌داد: یا عاشق می‌شدی یا دیوانه.

کارگاهش پر بود از شیشهای پر از ترنج و لیمو و اسطوخودوسهایی که غروب را به خاطر می‌آوردند. اما راز اصلی در دیگ مرکزی بود: عسلی که از زنبورهای منطقه ممنوعه می‌آمد.

فصل اول: تردید

روزی سردار آریان، فرماندهی که هرگز نباخته بود، به کوه آمد. الیا به او گفت: «برای پیروزی آمدهای؟» آریان سکوت کرد. الیا نگاهی کرد و زمزمه کرد: «نه… برای گم شدن آمدهای.»

او سه قطره از اکسیر ناکسوس را روی دست سردار چکاند.

نت آغازین (ترنج، لیمو، اسطوخودوس) – ناگهان آریان تمام خندیدن‌های کودکیش را به یاد آورد. ترنج روی زخم‌های کهنه‌اش نمک پاشید. لیمو چشمانش را تیز کرد، اما اسطوخودوس... اسطوخودوس زمزمه کرد: «بیا ببینم ته این قشقرق چه خبر است؟»

فصل دوم: سقوط در عسل

نت میانی (عسل، تنباکو) – عسل روی دستش جاری شد. اما این عسل زهرآگین بود. نه از نوع کشنده، از نوعی که نقطه امن را ویران می‌کند. آریان ناگهان به یاد آورد که چرا از صمیمیت فرار می‌کند. تنباکو دود کرد و چهرهی مادری را نشانش داد که وقتی بچه بود، گفت: «قوی بودن یعنی هیچ‌کس نباید بداند چه حسی داری.»

الیا خندید و گفت: «ببین سردار! بوی چیزهایی می‌آید که هیچ‌وقت اجازه ندادی باشند. این عسل می‌گوید میتوانی ضعیف باشی و هنوز دوست‌داشتنی.»

فصل سوم: زرهی که آب شد

نت پایه (وانیل، کهربا، چوب صندل) – بدن آریان شروع به درخشیدن کرد. وانیل مانند دستی نامرئی پشت گردنش را نوازش داد. کهربا گرمایی در قفسه سینه پخش کرد که قفل‌های زره را آب می‌کرد. چوب صندل اما سکوتش را برد. برای اولین بار، سردار گریه کرد.

الیا صورتش را به باد داد و گفت: «حالا برو. اما نه برای جنگ. برای اینکه بالاخره بگذاری یکی تو را بو کند... بدون اینکه قضاوت کند.»

آریان از کوه پایین آمد. دیگر هرگز اردوگاهش را بدون عطر نبست. سربازانش می‌گفتند: «سردار بوی خدایی می‌دهد که تازه یاد گرفته بدون کمک زره هم می‌تواند دوست داشته باشد.»

سال‌ها بعد، الیا از دنیا رفت. اما روی سنگ قبرش نوشته بودند:

«اینجا کسی آرام گرفته که فهمید انسانها از فرمانبری نمی‌میرند... از آن عسلی می‌میرند که هیچ‌کس جرئت نکرد به خوردشان بدهد.»

و عطر ناکسوس ماند؛ برای تمام آریان‌های این دنیا که جنگیدن را بلدند اما «بودن در آغوش» را... نه
27 تشکر شده توسط : Tlks نیلا ی
عهدنامه ی آخرین عودسوز»

در قلمروی رُزی شهر کهن آزور، جایی که خورشید هر غروب تنه‌ی کهربایی می‌شد، پادشاهی بود به نام دیون. او یک راز داشت: دوستش نداشتند. مردم از فرمان‌هایش اطاعت می‌کردند اما هیچ‌کس جرئت نگاه در چشمانش را نداشت. چون بوی عود و چرم شیرین از تنش بلند می‌شد، بویی که می‌گفت: "به من نزدیک نشو... مگر اینکه حاضری مال من باشی."

در حومه‌ی شهر، دختری به نام لیرا گل‌های رز سیاه پرورش می‌داد. او نابینا بود. اما می‌توانست عطرها را ببیند. یک روز طوفان رُزی تمام دروازه‌ها را بست. لیرا در کاخ پناه گرفت. دیون فرمان داد: "دستش نزنید. بگذارید خودش بو بکشد و برود."

لیرا اما نرفت. قدم زد تا به تالار رسید. نفس عمیقی کشید و گفت:
«تو بوی خدای شکست‌خوردهای را می‌دهی. عودت خالص است اما چرمت هنوز از شمشیرهایی زخمی است که برای کسی که دوستش داشتی نکشیدی.»

دیون لرزید.

نت آغازین (رز و کمی)میوه ای - دیون برای اولین بار صدای قلبش را شنید. میوه سرفه‌اش را درآورد، اما رز در گلو فرو رفت. عطر داشت به او می‌گفت: «درد را نگه دار، شیرینش می‌کنم.»

نت میانی (عنبر، کهربا، عود) - دستور داد تمام عودسوزهای شهر را خاموش کنند. در سکوت کهربایی، لیرا به او نزدیک شد. بوی عنبر از نبضش می‌آمد. انگشتانش را روی گونه‌ی دیون گذاشت و گفت: «می‌بینی؟ بیشتر از کلمات. من بوی ترس پنهان شده در پس گردنت را حس می‌کنم.»

نت پایه (جوز هندی و چرم شیرین) - دیون زانو زد. جوز هندی در هوا مثل طلسمی پیچید که نفرین تنهایی را می‌شکند. چرم شمشیرهایش از شرم نرم شد. به لیرا گفت: "مرا بو کن. تمام حرف‌هایی که هیچ وقت نزدم..."

لیرا خندید: «نشنیدم. فقط بوییدم. شنیدی؟... این همان "بیشتر از کلمات" است.»

صبح که طوفان خوابید، لیرا رفته بود. اما توی تالار، عطرش روی صندلی باقی مانده بود. دیون فهمید که عشق گاهی یک نت پایه است که ساعتها بعد از تمام شدن آهنگ... هنوز روی پوست می‌ماند.

و او ماندگار شد. برای کسی که جرئت کرد بویی را بو کند که هیچ واژه‌ای برای توصیفش وجود ندارد..
22 تشکر شده توسط : Tlks          nazanin
سلام بهترین خاطره ای که توی این چندسال درعطرافشان خوندم...شمادر اون لحظه قطعا فقط بوی مردانگی میدادید... ساده خلاصش میکنم خیلی مَردی ومردانه برخوردکردی دمت گرم کوکام هرجاهستی درصحت وسلامت باشید.🌹
9 تشکر شده توسط : مرتضی ع Bizi
X for Men
لینک به نظر 29 اردیبهشت 1405 تشکر پاسخ به کامبیز سخی
عرض ادب واحترام جناب استادسخی عزیز...
ممنون ازوقتی که گذاشتید وچقدر پاسختون دقیق و پرمحتوابود...به احتمال زیادسمپلم فیک باشه چون کمی برای خریدش ازسایت...دو دل بودم بخاطره قیمتش کمی شک داشتم اماخوب از تحیلاتی که بالاعرض کردیدبعیده که تام فورد گری وتیور اینقدر به ایکس شباهت داشته باشه...بازم سپاسگزارم🌹
8 تشکر شده توسط : Legend علی متقی پور
Kalan
لینک به نظر 29 اردیبهشت 1405 تشکر پاسخ به مهرداد
احسنت😅
باشماهم نظرم
1 تشکر شده توسط : علی موسوی
برای پدرتون بخریدوشماهم عشقش ببرید چون پدر اولین بی ریاترین بی کلک ترین وبااعتمادترین پارتنر زندگی هردختریست...
8 تشکر شده توسط : مرتضی ع Legend

تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.

هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.

Iran flag  Copyright © 2026 Atrafshan