این عطر رو سال ٨۹ خریدم سال اول ارشدم بود تازه یه کار خوب پیدا کرده بودم روزها می رفتم سر کار، بجز چهارشنبه و پنجشنبه ها که مرخصی می گرفتم می رفتم سر کلاس. یک سال نتونستم برم خونه چون عملا مرخصی باقی نمی موند برام، شب ها تو خوابگاه شرکت با ولع درس می خوندم خیلی از شبها از خستگی رو کتاب هام خوابم برد.. فکر می کردم آینده قراره آنچه که می کاریم رو برداشت کنیم...
امروز دوباره این عطر رو بوییدم، از اون حس های خوبی که سال ٨۹ وقتی این عطر رو می پوشیدم خبری نبود.، فقط یه حس همراهم شد، احساس پینوکیو بعد از کاشتن همه سکه های طلایش به امید اینکه فردا صاحب درخت های طلا خواهد شد. لعنت به گربه نره ها و روباه های مکار.
سرجدتون از این کپشن های غمناک ننویسید ... 😞
من خیلی زود غمگین میشم ...
درست میشه همه چی .
همه مردم ایران به آنچه استحقاقش رو دارند میرسند .🤲
سلام متاسفانه این قصه خیلی از ماهاس