😊 🍃 😌 🙏 🖤 🌼 🌙 👈 🌱 🍷 🥀 17 روز پیش 15

کارنال فلاور

در مجلس ما عطر میامیز که ما را

هر لحظه ز گیسو ی تو خوش بوی مشام است

کارنال فلاور
         nazanin
nazanin
17 روز پیش

به به😊

خردمهر
خردمهر
16 روز پیش

... در کارِ نازنینان، جان نازنین نباشد

🙏🖤

🄼🄾🄽🄰
🄼🄾🄽🄰
17 روز پیش

به به  🍃😌🍃

از خوبهای روزگار هستن ایشون😊

به شادی تن پوش کنید.

خردمهر
خردمهر
16 روز پیش

ارادتمند خانوم مونای فریبا و گرامی. پیام شما بر جان نشست 🌼🌙 

سپاس از نگاه شما

کامبیز سخی
کامبیز سخی
15 روز پیش

خوب !

عاقبت آمدی ، و چه طوفانی !

این تصویرت چندین بُعد قابل به تفسیر دارد !

زیباترین اش : آن گوشه !! که به آن گوشه رانده شده !

میدانی چرا میگویند : گوشه ؟؟

به هر چیز و هر کس ، که به گوشه رانده شود ، باید : گوش کرد !!

باید گوش کرد !! آری !

سپس حافظ ات ، که اینسوی اش معطریت است و آنسویش : آن گوشه نشین !

حافظی که خود نیز ، عمر در گوشه نشینی گذراند ، به جبر !!

دیگر : در تمامِ تصویرت بازتاب ( مجاز ) هست الا حافظ !! حافظ سایه دارد اینجا 

میدانی یعنی چه ؟؟

دو !

اول : معانی سایه که دانی !

دوم ، مهمتر : حافظ ، مجاز ندارد !! خدااای من ، چه کردی با این تصویر ، شاید خود نیز ندانی !!

تنها حقیقتِ تصویر ات ، تنها حقیقت !

حتی عطر نیز ، زیر سایه حافظ نشسته است اینجا !!

آففرین !

حتی بُعد دیگرِ سایه اش ، مایل شده به سمت آن عزلتِ خراااب !!

میدانی یعنی چه ؟؟

میدانی ! میدانم که میدانی !

جبری که ، اختیار کنی !! خداای من !

بسوزی چون شمع ، لیک بسوزانی نامردمی را ، و بسازی و روشن کنی ملت را !

میدانی که فرق ملت و مردم چیست ؟

ملت ، مردمی ست که اعتقادی دارد ، و این اعتقاد ملت را از مردم جدا کند !

ملت خدا ! مردم خدا !

آخ آخ آخ ، پیرمردِ شکارچی ، غمگین ام 

شرابی تلخ میخواهم ، تلخ ، تلخ ، که ببَرد مرا آنسو ، حتی به خواب !

نورِ بیشِ آن گوشه ی اجبار را دیده ای ؟

میدانی یعنی چه ؟؟

و چرا آنجا نورانی تر است ؟؟

ای خدا

مُردیم ، نه از زندان ، از زندانیانِ زندانی !

چه گویم ، که ناگفتن ام بهتر است !

چرا آن بطریِ کنج خراب ، سپید است ؟

چرا رنگ نپذیرد ؟؟

غلام همت آن ام که زیر چرخ کبود ... !

آری ! سپید است !

حافظِ مقدمِ بهاءالدین خرم شاه :)

آفرین !

میتوانم تا فردا صبح راجع به این تصویر ، تفسیر کنم !

لیک مدام به دق نزدیک کنم خود و تو را

از آنچه درون شیشه محسور است و اگر خارج شود مسحور کند !

چرا نباید ؟!

از آن کنج خراب

از آن گوشه ی نیوشیدن و نوشیدن

از آن نور و سایه

از آن مجاز و وقوع

از آن واقعیت و حقیقت

از آن فرود و صعود

و از آن سکرآورترین حقیقتِ کلمات ، میدانی چرا حافظ ؟؟

چون حافظ قرآن بود ؟؟

هیییممم :)

ای خدا

نادانیِ مان بیش است از دانایی !

هرچند که در گذر زمان ، مدااام نزدیکتر شویم به کمال و فرزندان مدام جلوتر روند از وسعتِ آن روح جمعی

لیک ،

بگذار و بگذر سخی

و بگذار که بگذریم پیرمرد شکارچی :)

ارادت ها

و آفرین بر این تصویر 👈⚘

کامبیز سخی
کامبیز سخی
15 روز پیش

یادم رفت بگویم :

۱۲ مورد و نور قابل به تفسیر درین تصویر شماردم بر خود

که چند تایی را بر خودت گفتم

مابقی بماند ، شاید به حضور :)

میبینی ؟؟

تو به ۱۲ فکر نکردی ، لیک ، او کرد !!

و مهمتر : چرا تو را لایق دید بر ثبت اش و چیدمان اش ؟؟

میبینی ؟

دلائل لیاقت خود را ، در قلب ات بشمار :)

و این ، آفرینی بزرگتر دارد

:)

خردمهر
خردمهر
15 روز پیش

منت پذیر این نگاه دقیق و نکته سنج.... خوشحالم از وجودت که میبینی هرآنچه از خودآگاه و ناخودآگاه افراد می‌تراود...

بعد از این با دوربین حرفه ای عکس خواهم فرستاد و قصور خود کمتر کنم ... هرچند در زندانی که ساکنم، منظره ای نیست جز تاریکی اطراف و پنجره ای که به خرابه ای که محل جمع آوری زباله ی دوستان زباله گرد بدل گشته ( کاش خراباتی بود)...

هرچه بگویم غمم میگیرد و ترسم متنی که میخوانی آینه شود در نگاهت به تاریکی...سکوتم را لبخند بشمار ... به قول شما و مادربزرگم که همیشه می‌گفت « چه بگویم که ناگفتنم بهتره»

 

ای شکارچی شکارچیان... 

آن بطری خالی در عمق... سازه ای چند صد ساله به نام « موله» است،  نماد شهر تورینو ایتالیا ، اکنون سالهاست که موزه ی سینماست .... 

این بطری به شکل آن سازه ، درونش شهدی بوده از شکلات و شراب ... درست دیده ای مرد بزرگ ...

تو با این بررسی ، سزاوارتری بر من در این تصویر...

 

 

محتاج نگاهت و ممنون از سایه ای که بر ما فکندی:

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ؟ ....

 

کامبیز سخی
کامبیز سخی
14 روز پیش

از خواب که برخاستم ، مرا تر کردی به بارش !

نمیدانی که بارشِ بلافاصله پس از خواب را تااا چه حدود دوست دارم !! زیاااد !

پرت ام کند بر خرابات ، بلافاصله !

کلمات میرقصیدند در شناوریِ چشم ام :)

عینک بر چشم زدم ، نوشته ات که تمام کردم ، از پشت سر ام از دریچه ای کوچک خورشید بر من سلام کرد و بازتاب نور اش را از گوشه ی عینک ام ، دیدم !

گفت : خردِ مهر ، دور نیست ! کلامش بوییدی ؟؟ خودش را نیز اکنون ببین به بازتاب !

چشمم خیس بود از بارانِ تو !

و نور در چشم ام ، چون الماس تلاءلو کرد !

میبینی ؟؟ آن لحظه ی : پریدن !! خدای من !

بلافاصله صدایی در تلویزیون گفت : هرچه خلق شود ، مقصودی دارد !!

وصل که شوی ، از در و دیوارها ، صدا خیزد به سویت !!

همه را همزمان در دل ات میشنوی !

الله و اکبر ، که دیوانه شدم !

و مقصود و مقصد تو چه زیباست !!

که بازتابِ مجازش زباله است در کنارت !!

باید باشد ! باید باشد !

که اطراف خرابه و زباله ، گنجِ ناااب یافت شود !

هزاران اش را خوانده ای در کتب بزرگان ! شک ندارم هزاران خوانده ای !

باید هم زباله جمع کنند اطراف ات که خود نمیدانند چه میکنند !

ای گنج خوشبوی !

نوشته ات را چهار بار خواندم ! تا خردِ مهر ات ، تمام به دل بنشیند !

ارادت ها

شکارچی بزرگ

تو مرا شکار کردی به "وصل" ، امروز ، در خرابات !

آففرین به تو ، و کلام ممهور ات به مهر

:)

خردمهر
خردمهر
14 روز پیش

سکوتم را لبخند بشمار ...که در محضر مهربانان دانا ، سکوت واجب است .

دلگرم از کلماتت پنجره را باز خواهم کرد بر خرابه و خرابات ... ارادتها 🌱

کامبیز سخی
کامبیز سخی
14 روز پیش

خب ، فقط همین قدر اشاره کنم :

اول : دنیا بر توازن است ، یعنی هرچه آبادتر باشی در گنج ، اطرافت خرابه شود ، هرچه پرپخش تر شود رایحه ی بینظیرت خصوص دانش ، شعر و شعور ، بینش ات ، دید ات ، شکار ات ، عطر غلیظ ات ، پس شبکه منفی باید چکار کند ؟؟

راه رایحه ات را سد کند !! با زباله !

که خودِ زباله مهم نیست ، رایحه اش هم مهم نیست ، مفهوم اش مهم است !

دوم : که بسیار مهمتر است و دقیق تر :

اینجا دنیای وارونه است ، یعنی بر "تو" وارونه عمل کند ، چون رایحه ات غلیظ است ، پس بجای اینکه در کلِ اطرافت به شعاع کیلومترها (باتوجه به غلظتت) گل ، پروانه ، زنبور و فرشته تجمع کنند ، اینجا معکوس عمل کنند !

چشم دل باز کن که جان بینی ، آنچه نادیدنی ست آن بینی !

این را بر خود گفتم ، بر تو لازم نیست ، که میدانی !

درون من خسته دل ندانم کیست ، که من خموشم و او در فغان و در غوغاست 

درون کلبه تو نور هست به غایت ، پس دور ات ظلمت و تاریکی ست ، درون جان تو عطر غلیظ هست به "پخش" ، پس اطرافت زباله جمع کنند به قطع پخش ، درون تو اشعار و ادراک تجمعِ شدید دارد ، پس امر و جبر به سکوت داری ، درونت سراسر ایده است به ساخت و ساختِ آدمیان ، پس دستور به عدم ساخت آید ، درون ات تشنه ی پرواز است با آن کنج خراب که در تصویر است ، پس دستور به خالی شدن از شهد رسد !

با همین فرمول به پیش رو و مابقی را خودت در دل ادامه بده !!

که البته خود استادی و دانی به کمال !

میبینی ؟

دنیای وارونه "باید" وارونه عمل کند !

لیک !!

برخی چیزهای بسیار مهم را نمیتواند دخالت کند ، مثل همانها که شمردم ، نمیتواند جلوی بزرگ شدن ات ایضا پروازت را بگیرد ، فقط هرچه بزرگتر شوی اطراف ات را تنگتر کند ، هرچه بلندتر پری ، ابزار پرش ات را سعی در کمتر شدن کند !

هفت گروه مخلوق ، بر هر کدام ما هست که اگر بدانی چه میکنند به وظیفه و چگونه آن کنند ، آنوقت رها شوی از هر زنجیر !

اگر روزی مشرَف شدم به دیدار ، آنوقت بر تو شمرم و هر یک توضیح دهم و سپس رها شوی :)

و سپس بقول خود : پنجره باز کنی و لبخند زنی :)

لیک اینبار تفاوت دارد !!

قسمتت باشد به اشتیاق ، این نیز می یابی ، که شک ندارم هست ، ورنه چشمی شکارچی نداشتی !!

اوووه ، حمله ها گذرانده ام ، که نگذارند بدانم :)

لیک بقول پدرم : حریف نیست بر تو مگر آدمیان به نامردی :)

که زنهار ما چنین است ، با تاسف !

لیک خدایی بزرگ و شدید القوا داریم :)

ارادت ها :)

 

خردمهر
خردمهر
14 روز پیش

قدردان و هشدار از سخنان روح انگیز شما... امیدوارم روزگار بر همه خوشتر شود و به جای جبر از طنز سخن گوییم عزیز دانا ، ... 

نگاه مهربان شما را در جان میپرورانم. چندین از قبل نگهداشته ام به دلگرمی ...ارادت

کامبیز سخی
کامبیز سخی
13 روز پیش

آری ، امید به طنز ، که طلبکاریم !

گفتم که خدایمان شدیدالقواست :)

آنرا که خواهیم گرفت بلطف خدا ، قانون است ، لیک دنیاهای بهترِ دیگری بر ما هست ، که آنها را هیچکس نمیتواند منفی و خراب کند :)

اینها همه فتح بابی بود به گفتگو از آن یک کلام :)

که گفتگو با تو لذتبخش است :)

ورنه تو بیش دانی ، میدانم !

امروز برادرم زنگ زد که خبر داری اجاره منزلها را ؟؟ کوچکترین ها شده ست ماهی ۲۰ میلیون تومان !! با رهن ۴۰۰ میلیون !!

گفتم بله ، سرعت باد شدن بادکنک زیاد شده است ، باید انقریب گوشمان را بگیریم :))

مجنونی (به این معنی) شاخ و دم ندارد

پیر فیلمساز ، باید فیلمی بسازی ازین مضمون : گروگانهایی را که گروگان تر شوند مدام :)

از سه سو گروگانیم :))

بالا ، چپ ، راست :))

از پایین هم مدام پایمان کشند :))

عجب بلبشویی !!

فیثاغورس هم نمیتواند این معادله حل کند :))

انقریب از درون وان حمام ، لخت مادرزاد میپریم بیرون :))

که : یافتیییم :))

آری خلاصه ، بر او گفتم : نترس ، خدا نمرده است ، زنده ست :)

لیک اجالتا تسابق افتاده ست بر اسارت ما !

نقل است از پیامبر که : بر سر مال مسلمانی ، دو گروه میجنگند !

حال بیا و بنگر پیامبر ، که چه تعداد گروه میجنگند :))

هر ورمان را یکی گرفته میکشد :))

انقریب ، اگر تکه نشویم ، گرد و خاک اطرافمان که نشست ، لخت مادرزاد آن وسط ایستاده ایم ، باید دستی به جلو گیریم و دستی به عقب :))

و با لبخندِ خجالت ، نیم قدم نیم قدم ، برویم پشت درخت :))

ای خدا ، چرت میزنی ؟ به فریاد رس !

:))

ارادت ها 

خردمهر
خردمهر
13 روز پیش

بله سخی بزرگ...

در فقر ، همدرد زیاد میشود و همدردی کم. 

زاهد قبله گم میکند و عالِم فرهنگ ...

کاش بدست خود برهنه شده بودیم و دو دست در پهلو گرفته با غرور چرخی میزدیم. اما برهنه کردنمان بدست لخت ذهنان، برایمان سنگین جلوه کرده. :) نیست در کل تاریخ این مرز پرگهر هر قومی یورش آورد با خود مهربانی و فرهنگ و دانش آورد، بد عادت شده ایم. 

ما که همواره برهر چکش تجاوز ، منعطف بوده ایم. حال، سیم چین شده اند بر تاب آوریِ مفتولی مان...

همکلامی دلنشین و همدردی متواضعانه ات مستدام سخی عزیز و بزرگمنش.

به امید رهایی از دردها و سرخوش از پشت درخت بیرون پریدن.🖤

 

کامبیز سخی
کامبیز سخی
12 روز پیش

آری ، خردمهر پُرخرد آری !

این طنزت عمیق بود ، چند بار خواندم و تفکر کردم بر آن !

آری ، بد عادت شده ایم :)

نمیدانم چرا درس نمی گیریم ؟؟ بلکه میدانم !

دق کردم ازین لخت ذهنان که میگویی ! همین یک کلام که گفتی کافیست !

کافیست به صحت !

میخواستم لعنت فرستم بر کینگ اسماعیل ، لیک یادم آمد آن زمان غیرِ این راهی نبود به تجمیع مردم به حفظ مرز ها !

میبینی شبکه منفی چگونه کار کند ؟؟

کاری کند که خود با پای خود برویم به مسلخ !

تازه لبخندِ فتح هم بزنیم !

زاهد قبله گم میکند و عالم فرهنگ !! عجب نغزی گفتی ! دقیق گفتی !

همدرد زیاد شود و همدردی کم ، آفرین

دانش ات ، بیش است ! بعید هم نیست خطرات دورِ سر ات بچرخند !

مثل ملاصدرا که میخواستند معدومش کنند به : کفر و لحاد !!

ملاصدرا را !

یا آن نقاش که گفت بیاندیشید بر قرمز و مشکی ، که رنگِ "زرشک !" دهد !

لیک خدایت حفظ کند حافظیان را ! مرد بزرگ !

خیام و حافظ هم چون ما ، در دو دوران نگران و گرفتار بودند لیک حافظ دانست که این دو ، سه شود ، لیک از پسِ سه ، ماجرا دیگر است ! میدانست که سه ئیان ، که ما باشیم ، بها بیش دهیم !

ابتدا چکش و سپس سیم چین :)) آری

دوست دارم طنازی یی را که ثانیه هایی بعد لبخند آورد به لب به عمق ، از پسِ رمزگشایی :)

لیک سپس پرت شوی در عمقی تاریک ، به معنا !

چه تناقضی بزرگ است !

برای برخی سالها طول کشد فهم اش !!

تاب آوریِ مفتولی ! بعد گلگی کنند که : عجب صبری "خدا" دارد !!

آری ، پشت درخت لانه ی زنبوران است ، نوشیم و شیرین به در آئیم !

مستدام حضورت

خردمهر
خردمهر
12 روز پیش

در حظ ادراک و همکلامی با سخی شیرین بیان ...  ارادت ها 🍷🥀

تصاویر دیگر خردمهر

برای ثبت نظر لازم است وارد سایت شوید و یا در سایت ثبت نام کنید
Atrafshan logo
عطرافشان
پشتیبانی سایت
عطرافشان
سلام کاربر گرامی
چطور می توانیم به شما کمک کنیم؟