👌 🌹 ❤️ 🙏🏻 19 روز پیش 10

کجا می خواستم برم؟ Deep by G.Bellini

حس می‌کردم پتکی کوچک بر فرق سرم فرود می‌آید؛ ضرب‌آهنگی بی‌امان و کوبنده. اما نه، پتک نبود. زوزهٔ گوش‌خراش آلارم گوشی بود، ای وای، پویا! ساعت شش شده و پروازم هشت است. زود باش، زود!

با بی‌حوصلگی از اتاقش بیرون خزید و گفت: «تو هم شدی شبیه باباها! یک ساعت که بیشتر راه نیست.»  گوش من اما به پویا بدهکار نبود. مثل آخرین خدمتکار تزار نیکلای دوم که حکم تیرش آمده و قبل از آمدن بلشویک ها دیوانه‌وار می خواهد به آخرین قطار برسد، دست‌وپاچه هرچه به ذهنم می‌رسید، توی چمدانم می‌چپاندم. چمدانم بدل به بازار شام شده بود.

آخرین چیز، همان ادکلن دیپ بود. فشاری بر پمپ، ابری از رایحه که روی لباس‌ها و نبض گردنم نشست. رایحه‌ آن روزهایم بود، شیشه اش را بر روی لباس هایم انداختم.

صبحانه نخورده، در صبح برفی اوترخت که گویی هنوز به تاریکی شب آغشته بود، بیرون زدیم. خش‌خش گام‌هایمان روی برف تا محوطه پارکینگ پشتی خانه و صدای لرزهٔ دندان‌هایمان از سرما و سوزی که زوزه‌کشان می‌وزید، موسیقی بدرقهٔ من از خانه اش بود.

 به ماشین یخ‌زده‌اش که رسیدیم، گفتم: «زود روشنش کن» گفت: «کو تا راه بیفتد. باید یک ربع درجا کار کند، وگرنه یخِ موتور آب نمی‌شود.» انگاری مینی‌بوس قاسم‌آقا باشد، همسایهٔ کودکی‌ام، که هر سحر با سرفه‌های قاروقور موتورش یک محل را بیدار می کرد. در این میان پویا گفت: «بیکار نباش، شیشه را از برف پاک کن.» برف‌روب دستی را سویم گرفت. بیرون رفتم. مردی میانسال با چهره‌ای درهم‌تنیده از سرما، زیر لب به هلندی چیزی غرید. من هلندی نمی‌فهمیدم، اما به مدد آشنایی‌ام با آلمانی، طعم متلکش را چشیدم. بی‌اعتنا برف‌ها را تراشیدم. فضای ماشین هنوز سردخانه‌ای بیش نبود. پویا با طعنه گفت: «این هلندی‌ها هم خیلی مهربونن، مگه نه؟ فکر کنم گفت کمک می‌خواین؟» گفتم: «بله، دقیقاً همین را گفت. تازه تعارف کرد برویم حلیم هم مهمانش بشویم!» لبخند تلخ میان سرما ترک خورد و راه افتادیم.

جاده رو به آمستردام در تاریکی صبحی که هنوز تسلیم شب بود،گویی پایانی نداشت. حاشیهٔ اتوبان پوشیده از برف بود و ماشین‌هایی که انگار به جبرِ تقدیر روی خیابان می خزیدند. آخر کدام انسان عاقل هفت صبحِ آخر هفته، در این تاریکی و برف، خودش را بند اتوبان می‌کند؟

به فرودگاه که رسیدم، با شتابی برق‌آسا خودم را به باجهٔ بلیط فروشی کوبیدم. اما کسی نبود. هرچه دویدم، هرچه خواهش کردم، هیچ انسانی پشت کانتر ننشسته بود. پرس‌وجو که کردم، گفتند: «با کیوآر کد نمی‌شود، بلیطت باید کاغذی باشد.» به اصرار گفتم: «ای آقا، آمدنم با همین خط هوایی بود، با همین کیوآر کد! آن وقت حاج‌ماشالا بودم، حالا شدم مش‌ماشالا؟» اما نشد که نشد. پروازم پرید، همچون آخرین لک‌لک مهرماه که رفتنش خبر از زمستانی طولانی می‌دهد.

پویا را خبر کردم: «بیا که پرید.» انگار پر سیمرغ را سوزانده باشم. به یک پلک بر هم زدن، پویا شاد و سرخوش جلوی درب ورودی سبز شد. حق داشت. تنهایی دمار از روزگار ما درآورده بود. ژن ایرانی‌مان با آن خنده‌های دور سفره‌ی قرمه‌سبزی خاله و تناول آجیل شب یلدا، به بهای غیبت پشت سر دیگری، عجین شده است. ما حتی تنهایی‌مان هم تنها نیست، رنگِ خوش‌وبش می‌گیرد، چه با بقال سر محل، چه با نگهبان ساختمان اداری و یا راننده تاکسی. اما تنهایی در شمال اروپا، عمیق و واقعی است، خاموش و استخوان‌سوز.

من ده روزی مهمانش بودم. اصرار که بمان. اما من ذهنم پر از رفتن بود، من را که بار دیگر دید در آغوش کشید.

 وقت بازگشت، در اتوبان خالی که برف می‌بارید و سوز سرما از درزهای ماشین به درون رخنه می‌کرد، با نوای برف‌پاک‌کُن که روی شیشهٔ بخارزده می‌خراشید گفتم: «حیف شد، نرسیدم. دیر شد، از دست دادم.» پویا نگاهم کرد: «به کجا نرسیدی؟ کجا می‌خواستی بروی؟»

حکایت آن نویسنده و چای را تعریف کرد. گفت: «مگر چه خبر است که همیشه می‌خواهیم زود برویم؟ برویم که چه؟ دیر شد که چی؟ کدام مقصد؟ کجا؟ کدام مسیر؟ مگر زندگی همین چای کنار عزیزان نیست؟ همان روزها نبود که با هم گذراندیم؟ مگر همان روزها نیستند که فکر می‌کنیم به بطالت گذشته‌اند؟ مگر همان شب‌ها نیستند که دعا می‌کنی زود تمام شوند؟ خب، همین است دیگر! مگر چه قرار است بشود؟ که چه؟»

سکوت کرد.نور چراغ ها روی شیشه  با موسیقی برف‌پاک‌کُن می رقصیدند و من به ذرات برف نگاه می‌کردم که به گوشهٔ شیشه می‌چسبیدند، با هم یکی می‌شدند و آب می‌شدند. 

رفتن و ماندن هر دو آب شدنی بیش نبودند.
__________________
نقد عطر G. Bellini Deep | راویِ بویاییِ یک سادگیِ آبی

رایحه:

این عطر در قلمروی «تمیزی بی‌تکلف» ایستاده است. به محض اسپری، ناگهان گریپ‌فروتِ ترش، فلفلِ صورتی و نعناع از آن بیرون می‌زنند. انگار که صبح زود در یک خشک‌شویی قدیمی ایستاده‌ای و بوی صابونِ لباس‌های تازه شسته شده با نسیمی از مخلوطِ یاس گره خورده است. نه مثلِ عطرهای گران جیغ می‌زند، نه زمزمه می‌کند. با ماندگاریِ متوسطش، صادقانه قصه می‌گوید: «من نه برای ماندن ساخته شده ام و نه برای رفتن، برای این لحظه‌ام.»

نت پایانی با چوبِ سرو، پاچولی و مشک، جایی میان خشکیِ چوب و تازگیِ صابون معلق می‌ماند. رایحه‌ای که اسمش دقیقاً همان چیزی است که هست: عمق (Deep)؛ اما عمقِ یک حوضِ کوچکِ آبیرنگِ حیاط خونه مادربزرگ، نه اقیانوسِ بی‌کران.
کاریست میان بلو د شنل edt و کول واتر اینتنس

عملکرد:

پخش بو: متوسط تا ملایم. این عطر از آن هاست که حضورش را با فریاد اعلام نمی‌کند، اما اگر کنار دستت بنشینی، ردِ تمیزی اش را حس می‌کنی. 

 ماندگاری: نزدیک ۳ تا ۴ ساعت روی پوست جان می‌دهد و بعد تبدیل می‌شود به خاطره‌ای از خودش. نه برای فردای سفر روی پیرهنت می‌نشیند، نه در تهویهٔ هوا گم می‌شود فقط تمام می‌شود.

فصل و موقعیت: بهار و تابستان، روزهای گرم، محیط کار، باشگاه ورزشی، خرید عصرگاهی. دقیقاً همان عطری که برای یک بعدازظهرِ بی‌هدف در اتوبوس خطِ ده، وقتی هیچ کس به تو نگاه نمی‌کند و فقط می‌خواهی بوی «پاکیزه» بدهی، مناسب است.

 

دو تصویر از شب و روز اوترخت برای یادگار شبی از مرکز شهر به هنگام برف و صبح برفی یک روز از پنجره اتاق، نخواستم تصویر خودم باشه این سری هرچند تو خاطره دیگه از هلند تصویرم خواهد بود اون هم داستانی داره.

مهدی کنعانی
مهدی کنعانی
18 روز پیش

بسیار زیبا

Eric Revo
Eric Revo
18 روز پیش

ممنونم مهدی جان

سورنا مقدم
سورنا مقدم
18 روز پیش

درود اریک جان 

بسیار از قلم زیباتون لذت بردم خاطره ی جالبی بود 👌

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد/ باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود 

انشاالله همواره در کنار عزیزانتون شاد باشید 🌹

Eric Revo
Eric Revo
18 روز پیش

سورنای عزیزم درست میگی تو بخش پرسش یه پست گذاشتم از مصاحبه ایی که اخیرا از تام فورد خوندم و اینجا ترجمه اشو گذاشتم می دونم خیلی تام فورد رو دوست داری اون رو بخون نگاه جالبی به زندگی داره ،مرسی بابت حضور گرمت ❤️ تو هم دل شاد باشی همیشه

Mrjn j
Mrjn j
17 روز پیش

اریک عزیز، نوشته‌ات از عطر دیپ هم عمیق‌تر بود! چقدر زیبا ما را از سرمای 

جاده به گرمای این حقیقت رسوندی که زندگی همین لحظه‌های به ظاهر 

سادس و چه تعبیر قشنگی داشتی از  آب شدن رفتن و ماندن.عطرها تمام 

می‌شوند، اما این روایت تو در ذهن می‌ مونه✨

Eric Revo
Eric Revo
17 روز پیش

ممنونم مرجان جان، مثل همیشه لطف داری 🌹🌹 دقیقا به نکته خوبی اشاره کردی، عطرها هم راوی داستان هایی هستن که همسفرمون بودن، خیلی ممنونم از توجهی که داشتی 🙏🏻🌹

کامبیز سخی
کامبیز سخی
16 روز پیش

میبینی ؟؟

از کجا دانستم که تو قلم داری :)

آن روزهای اولِ ورود ، فقط میخندیدی بر همه چیز :)

لیک دانستم درون تو چیزی هست !

کم پیش می آید اشتباه کنم :)

برخی تعجب کرده بودند از برخورد من با تو :)

شنیدم :)

لیک ، هماره صبورم تا : گاهِ ظهور دلائل :)

آفرین بر روایت ات

آفرین بر تصاویرت

خصوص آن برف !!

که دل مرا میبرد ، که زاده همانم ، هرچند که قسمتی از کودکی ام در حرارت ( اهواز ) گذشت ، لیک کرمانشاه سپیدپوشِ برف ها بود :)

آفرین جوان مسافر مسیرها :)

Eric Revo
Eric Revo
16 روز پیش

ممنونم استاد سخی در این که شما به بنده لطف داشتین و دارین شکی نیست و محبت شما باعث افتخار بنده است، خوشحالم که موجب رضایت شما شد.

در هوش و دقت بالای شما شکی نیست من چندین وقت قبل متوحه اش شدم وقتی به نکاتی اشاره می کنین که واقعا تو لایه سطحی دیده نمیشه.

راجع به برف کرمانشاه،کرمانشاه آخرین جایی بود که با پدر سفر کردیم بهش، چون عاشق کرمانشاه بود، گفتیم تا پای رفتن هست بریم ، ما هم ده روزی رو مهمان اون سرزمین زییا بودیم و واقعا سرزمین بزرگ مردانه. خوش به حالتان ❤️ زنده باشین ممنونم بابت مهرتون

کامبیز سخی
کامبیز سخی
16 روز پیش

اریک عزیزم جوان رعنا

اول اینکه کرمانشاهِ کودکی و نوجوانی من ، چیزی دیگر بود و فضایی دیگر داشت !

مثلا برف ، آنقدر میبارید که وسط کوچه ها ( که همه برفها را از پشت بامها و شیروانی ها بر کوچه میریختند ) تونل میزدیم تا مدرسه :)

عمده ی کرمانشاهیان یا رفتند امریکا و سوئد و آلمان ، یا تهران و گوهردشت و کرج !

۹۰ ٪ بستگان من یا امریکا ، کانادا ، سوئد ، آلمان و استرالیا هستند یا حتی دبی و ترکیه ! مابقی نیز تهران اند !

اگر کرمانشاه بروم ، غریبم آنجا :))

از همین است که سالهاست نرفته ام و دلم برایش بسیااار تنگ است :)

و دوم : آن مطالب نگفتم که بر هوش یا نبوغ ام دلالت کند ، بلکه به این منظور :

کسی که تغییر کند به کوشش ( مطالعه ، اندیشه ، تفکر ، مسافرت ، کسب تجربه و ... ) ، در اندرونش چنان هویداست که حتی نیاز نیست سخن بگوید !!

حتی دیدن اش بر هوشیاران کافیست !

و دیگرانی که تیزبین یا دگربین نیستند یا کمتر هستند ، کافیست بر سخنش گوش کنند ، همانگونه که سعدی گفت (برای عوام) که : تا مرد (مرد یا زن) سخن نگفته باشد ، عیب و هنرش نهفته باشد !

لیک ، برای برخی نهفته نیست ، که البته این مورد اکتسابی ست و کمی زحمت دارد تا با نگاه مکشوف کنی !

اما اصل مطلب همین بود که گفتم : آفرین بر تو که درین سن ، پیمانه نزدیک به پر کرده ای به کوشش !

هویداست بر آنانی که باید باشد !

پدرت در این مورد کوشا و راهبر بوده (چه پیش و چه پس از پرواز) ، باور کن :)

ایضا مادرت به عشق ، بلکه سهم ایشان بیش است از پدر ، چه اینسو چه آنسو !

حتی خدا بر مادران تکریم و تعظیم کند به مهر :)

اگر داری اش به طول و عرض عمر انشاله ، بر او عشق بسیار هدیه کن !

خلاصه که از فرشتگان آنجا بپرس عطر چه میزنند و چرا ؟

و تصویرشان بر ما بنه ، همچون گزارشگری معطر :)

بگو من برای تنها سایت معطر ایرانیان و پارسی زبانان گزارش میگیرم بر افزایش آگاهی های دوستان ام !

تا بدانیم عطر آنجا یعنی چه ؟؟

ژاپن ، کره جنوبی و چین را شخصا تحقیق و مصاحبه کرده ام ، طی سالها همکاری با ایشان :)

ترتیب معطریت ، دقیقا به همان ترتیبی هست که ذکر کردم :)

و خاطراتها دارم از عطرهای خودم و واکنش های گاهاً عجیب خصوص چینی ها :))

و من ، از ایشان !!

عطر قورباغه ی پخته بوئیده ای ؟؟

که همچون بالشت باد کرده ست در خوراک چینی ها ؟؟ یا عطر سبزی ی نشسته و گِلدار در خوراک هایشان ؟؟

یا عطر گوشت سگ ، که گرانترین خوراک رجال کره است ؟؟

میگفتند : خداای من ، سگ های ایران با همه دنیا فرق دارند :))

کار سد رها کرده بودند به سگ بازی و ارسال وکیوم شده آنها به کره !!

مردم اول شاکر بودند ، سپس ریختند به تظاهرات و کتک و ... :))

که سگ هایمان کجایند :))

حال اینکه قبل ، شاکی بودند از عده ی سگان ولگرد :)

ماجراهایی دیدم :)

چینی ها را ندیدم معطر باشند لیک ژاپنیان و کره ای ها ، چرا ، اهل عطر و معطرات بودند ، خصوص ژاپنی ها !

قرار بود با یک شرکت فرانسوی همکار شویم که : چه برنامه ها و نقشه ها در سر داشتم ، نشد :( حیف !

خلاصه که دنیا دیدن نعمتی ست !

هرچند که هرچه اصرار کردند بستگان ، همکاران و دوستان ، گفتم پای از ایران بیرون ننهم ، که چشم همینجا گشودم و خواهم بست و سکوی پروازم همینجاست :)

خلاصه که آفرین و قدر نعمات بدان ، به اندوختن آگاهی های دنیا :)

بر ما نیز بگو به لطف !

درودها بر تو جوان رعنا

Eric Revo
Eric Revo
15 روز پیش

من به خاطر مسائلی که گفتم (پدر و داستان ها) مدتی ایرانم ولی دیر یا زود بعد حال خوش مادر.  بر می گردم و چشم اون امری که گفتین رو حتما چشم به روی چشم

 البته تا جایی که سراغ دارم کلا دو دسته ان، عده ایی که اصلا در این باغ نیستن ، کارهای دم دستی مثل فراری و سالواتوره و غیره استفاده می کنن برای روزمره البته خیلی ها از افراد میانسالشون و البته نسل دهه هفتاد میلادی اونجا، با عطرفروشی تو بچگی بزرگ شدن , عطر فروشی که می گم منظورم اسانس فروشی نیست

مثل نون فروشیه فرد خودش عطر ها رو درست می کنه و محصولات خودشونن و یا خانه عطرهای بسیار کوچیک

الان کمتره، یه سری کمپانی هستن که محصولات با کیفیت دادن اما قیمت پایین ، تو سوپرمارکت بخش دارویی یا فارماچا (همون داروخونه ) فروخته میشه محصولات شرکت اربولاریو مثلا، برای روزمره ممکنه چنین چیزی هایی بگیرن،

نسل جوونشون که نسل تیک تاک شدن خیلی بیشتر به دیزاینرها گرایش دارن، حتی اخیرا عربی ها اونجا هم شناخته شدن البته نه همشون صرفا (افنان ۹ پی ام ، رصاصی هوس، لطافه اسد...) یعنی محصولات خیلی خیلی معروفشون.

اما نسل بزرگتر خیلی کلاسیک کار هستن و خیلی خاص یادمه یه بار یه زن میانسال رو راجع به ادکلنش پرسیدم اخه اصلا مثل کارتون تام جری تو هوادخط بو  از روی خط بوش پیداش کردم. در عین حال نه خط بوی زننده و تند و شدید ، انگار در حال ملایم بودن اما حضور داشت، اسمی گفت که حتی نتونستم به خاطرم بسپرم. 

تصاویر دیگر Eric Revo

برای ثبت نظر لازم است وارد سایت شوید و یا در سایت ثبت نام کنید
Atrafshan logo
عطرافشان
پشتیبانی سایت
عطرافشان
سلام کاربر گرامی
چطور می توانیم به شما کمک کنیم؟