چهار سالی بود که کفشهایم رنگِ خاکِ ایران را به خود نگرفته بود. پیش از آن، هر سال چند ماهی مهمانِ میهن بودم، مهمانی که هر بار از آغوشش که جدا میشدم، بوی نمِ بارانِ پاییزیِ شمال تا ماهها همراهم بود.
خوب به خاطر دارم، ابتدای بهار بود که ایدهای به سرم زد. گفتم چرا من مثلِ ابراهیم هر سال به دنبالِ قربانگاهِ فرصتی برای سفر به ایران بگردم؟ اینبار، ایرانم را که مادرم بود، به خانهام بیاورم.
مادرم زنی بود و هست همهحریف،دانشنامهای گویا که هر صفحهاش، فصلی از یک علمِ غریبه را روایت میکرد. از نحوهٔ گزینشِ نوعِ لپه برای قیمهای که جا بیفتد، تا تحلیلِ روندِ بورس نزدک و توکیو، از تفاوتِ موتور xu7 و ef7 تا وکالت و مادری. هیچ مطلبی نبود که از کمانِ ذهنِ چالاکش بیرون بمانَد. بگذریم.
تصمیم بر این شد که میزبانِ مادر باشم. خودم و خانه را مثلِ سربازی که برای بازدیدِ فرمانده آماده میشود، رگباری تمیز کردم و به استقبالش رفتم. هنوز بندِ چمدان از دستم رها نشده، در پارکینگِ فرودگاهِ مالپنزا، دستم را بردم سوی استارتِ ماشین که مادرم، بیمقدمه و با لحنی که انگار نشانیِ نزدیکترین سوپرمارکت را میپرسد، گفت: «خب، کی میرویم پاریس؟»
من، مانندِ بوکسورِ آماتوری که قرعهٔ اولِ مسابقه اش با مشتهای مایک تایسون گره خورده باشد، یکلحظه تمامِ محاسباتم در هم تنید اما چه میشد کرد؟ مادر بود. گفتم: «چرا که نه؟» انگار که بگویم «چرا که نه؟» به فتحِ اورست!
بعد از یک هفته، برنامه ریخته شد برای فتحِ پاریس.گویی می خواستیم انتقام حمله به ایتالیا را از ناپلئون بگیریم برای ابزار رزم با مادر به چنترو کومرچاله(مرکز تجاری شهر) رفتیم. در ذهنم همان زمزمهٔ همیشگی پیچیده بود: «برای سفر، باید خاطره ساخت.» به معبدِ عطرهایم یعنی سفورا رفتم و شروع کردم به بو کشیدنِ درِ ادکلنها. با خودم گفتم باید رایحهای فرانسوی برای فرانسه زد. من اما سانتال مانتال نبودم که عطرهای موسیو ژان گول را در مهمانیهای اشرافیِ پشتِ درهای بسته بشناسم. برای من، خانهٔ فرانسوی تهِ خطش دیور و شنل بود و امثالهم.
به مسیرِ آزارو که رسیدم، چشمم افتاد به شیشهای که گویی نامم را صدا میزد: Wanted by Night. من ببشتر سوژه هایم را در شب عکاسی کرده ام حتی صفحه من در آن نایت دارد، آن بوی ادویهای، آن قلبِ پرتپش و رایحه غریب را به بهایِ نامش خریدم.
هنوز بطری در دستم بود که برگشتم دیدم مادرم با فروشندهای ایتالیایی به زبانِ مازنی صحبت میکند و دختر فروشنده نیز با ایما و اشاره پاسخش را میدهد، خدای من ، چه می بینم! صحنهای که انگار از دلِ یک تئاتر ابزوردِ بکت بیرون آمده باشد. شاخ از سرم درآمد. گفتم: «مادر چه میکنی؟!» گفت: «من که ایتالیایی نمیدانم، او هم فارسی. لاجرم دیدم چه فرقی میکند به زبانِ ترکی حرف بزنم یا مازنی و یا مثلِ شاملو سخن بگویم؟ این شد که با زبانی که راحتم، گفتم چه میخواهم. دیدی چه خوب شد؟» جالب آنکه دخترکِ ایتالیایی، انگار زبانِ مازندرانی را با شیرِ مادر نوشیده باشد، دقیقاً همان کاری را کرد که مادرم میخواست.آنجا فهمیدم که در کنار لبخند و عطر ، خود زبان هم می تواند زبان همه انسان ها باشد تنها اگر دلی باشد.
---
نقد عطر Azzaro Wanted by Night | راویِ بویاییِ یک تقدیرِ اسمی
«آزارو وانتد بای نایت» یک عطر شرقی-چوبی از برند فرانسوی آزارو است. برخلاف متن قبلی که با یک رایحهٔ تمیز و آکواتیک سراغِ تمرینِ «بیخیالی» رفتیم، اینجا با رایحهای طرفیم که گویی خودِ شب را در شیشه ریختهاند،گرم، جسور، و نقابزده به هزار قصهٔ ناگفته.
رایحه:
این عطر در قلمروی رایحههای «شبانه و اغواگر» ایستاده است. به محض اسپری، مشتی ادویه به صورتت میپاشد: دارچینِ تند، زیرهٔ شرقی و تنباکوی دودی. انگار که در یک کافهٔ زیرزمینیِ ممنوعه در پاریسِ دههٔ بیست قدم گذاشتهای. قلبِ رایحه با چوب سرو، صمغ و اسطوخودوس ترکیب میشود و فضایی خلق میکند که هم غریب است و هم آشنا(کمی در حد ۲۰ درصد فضای شبیه به استرانگر ویت یو) نه مثلِ عطرهای امروزی جیغ میزند، نه زمزمه میکند، با اعتماد به نفس، قصه میگوید. رایحهای که اسمش دقیقاً همان چیزی است که هست: تحت تعقیبِ شب.
عملکرد:
پخش بو: عالی. این عطر از آن هاست که حضورش را در یک اتاق تاریک هم فریاد میزند. ردّ بویی از خود به جا میگذارد که تا چند قدم پشت سرت حرکت میکند، مثلِ سایهای وفادار.
ماندگاری: نقطهٔ قوت اصلی، ۸ ساعت روی لباس دوام دارد. این عطر ساخته شده تا در خاطرهها ماندگار شود، نه در تهویهٔ هوا گم شود.
فصل و موقعیت: پاییز و زمستان، شبهای خنک، مهمانیهای دوستانه و رسمی-غیررسمی. دقیقاً همان عطری که برای یک سفر ناگهانی به پاریس، وقتی مادرت کنارت نشسته و شهر زیر پای توست، مناسب است.
راستی، باتل من ابتدا کمی کمرمق بود ولی کمکم قدرتش بیشتر و بیشتر شد. نسخههای جدید را هم ظاهراً بختک سیاه ریفورمولاسیون خفه کرده، خدا به همراهشان.
تصویر دوم کاخ ورسای همان جا که ناپلئون ما را پیچاند ما هم رفتیم پی پیچاندنش
نصویر سوم شلیل / هلو زیر ایفل که واقعت اصلا نمی دانم فازم چه بوده که این تصویر گرفته شد
گفتم همه عکس هایم که بی معنیست این هم باشد به یادگار
اریک جان حقیقتا لذت میبرم با این سبک ریویو کردن شما.
عالی بود👏🏻 خدا مادر محترمت رو حفظ کنه. اون قسمتی که مازنی صحبت میکردن با فروشنده ایتالیایی ناخودآگاه لبخندی از سر ذوق و محبت بر لبانم نشست. روزگارتون همیشه به کام.
مرسی مونا خانم مهربان. دقیقا خودم هم همون لحظه اصلا نمی دونستم واکنشم باید چی باشه 😂 مرزی بین بهت و خنده و خجالت و جالبی، درست مثل دیدن یک تئاتر کمدی دراما، خوشحالم که متن های جسته گریخته ام رو پسندیدی، روزگارت شیرین باشه 🙏🏻
اریک خوش تیپ امیدوارم تو همه مراحل زندگی موفق باشید
مخلص ابراهیم جان هنرمند و لنز تله خفنش ❤️ لطف داری عزیز
اریک عزیز معلوم شد این همه اطلاعات و تیزبینی که ما فقط یه چشمه اش رو تو مقوله ی عطر و رایحه از شما میبینیم ریشه اش همچین مادریه که یه خانم آپدیت و سواد و نکته سنجه خدا برای هم حفظتون کنه و جانشون سلامت
ترکیب عطر و وایب عکس هم پرفکت واقعا ریویو هم مثل همیشه کامل
مرسی فرنیا جان مثل همیشه لطف داری 🌹 ممنون که از پستم حمایت کردی 🙂🌹 خدا پدر و مادرت رو حفظ کنه و تنشون سلامت باشه همیشه 🙏🏻
مازنی ها و همه اقوام ایران واقعا انسانهای خوش ذوقی هستن.
دست هم استانی خودم مادر محترمتون و تمام مادران ایران رو میبوسم.
جای خالی مادرم همیشه حس میشه، خدا مادر محترمتون رو حفظ کنه❤️
قربونت هم شهری ❤️ خدا مادر عزیزت و رفتگانت رو قرین آرامش و رحمت کنه، ممنونم بابت پیام قشنگت ❤️
مادرم زنی بود و هست همه فن حریف، دانشنامه ای که گویا هر صفحه اش، فصلی از یک علومِ غریبه را روایت میکرد...
تو عمرم دکلمه ای به این زیبایی در وصف« مادر» به نقل از راوی گوش نکرده بودم...
خیلی زیبا بود جناب آقای اریک👏
بنده هم بزودی خواهم نوشت؛
و مادرم زنی بود سخت جگر آور و در محله مان به کارآگاه پوآرو مشهور بود😄
در دوران حاکمیت ایشان آدم لات جرات نمی کرد از اون کوچه محله رد بشه انصافا دم همچین شیر زنهایِ تنومندی گرم💪
لطفا بیشتر بنویسید در این صفحه که روایتِ داستان و قصه، توصیفِ سرنوشتِ عطرها را خواندنی تر،جذابتر و شیرین تر خواهد نمود🙏🙏
با آرزو و توفیق بردوامیُ برقراری بیشتر برای شما در کنار سر کارِ اعظم علیا مخدره یِ معظم مادر مطهره و مکرمه تان☘️☘️
ژن مادر های ایرانی قشنگ با خانم مارپِل قطعا اشتراکات زیادی داره 😂
چه نثر وزینی هم نوشتین ته جملاتتون 💙 ممنون بابت نظرتون چشم ، خیلی ممنون که با کلمات پر مهرتون حمایت می کنین و اینکه خدا مادرتون رو اگه هستن حفظ کنه و همه رفتگان شما و ما رو قرین رحمت کنه.❤️ ممنونم
عالی مثل همیشه. خیلی لذت بخشه خوندن سفرنامه هاتون😇
خداوند مادر محترمتون رو حفظ کنه🌺
یک دنیا ممنون نازنین جان، خدا عزیزانتون رو حفظ کنه ❤️ فقط یادمه یه بررسیت (عود اسپهان بود فکر کنم) رو می خوندم راجع به رفتن به آزمایشگاه و حس و حال بدت بود، ولی نگفتی چه شد؟ منظورم به خیر گذشت؟ امیدوارم روزگارت شاد باشه همیشه
سلامت باشید ممنونم.
عاا، بله بله؛ خیر بود :) برای یه جراحی کوچیک باید آزمایش میدادم. اتفاقا از حال و هوای لحظات عمل کلی نوشته بودم؛ اون روز هم دنیایی بود برای خودش :) اما خب با قوانین سایت مغایرت داشت و در قالب خاطره بود بیشتر تا شرح رایحه.. :)
مرسی ازتون.. انشالله همیشه در عافیت و آسایش و شادمانی باشید که حقا نعماتی بالاتر از اینها نیستند😊🌹
خب خدا رو شکر، بله قوانین بررسی عطر به صورت کامنت رو مطالعه کردم برای همینه داستان هامو اینجا که یه فضای شخصیه می نویسم که مزاحم دوستان نباشم. بررسی بخوام بنویسم یا کوتاهه یا اطلاعاتی راجع به خود ادکلن می کنم. ممنونم ، تنتون سلامت باشه 🙏🏻⚘️